شیواترین شعر شهادت
تو رفتی و بغضی عمیق بر گلوگاه زندگی ام نشست و اندوه در چشم لحظه های لال، بال گشود.
رفتنت به رؤیا می مانست و باز آمدنت به افسانه ای پریشان.
در پرده های خواب ها و خیال ها، به دنبال ردّ پای نگاهت می گردم و سایه ی تبسّمی شیرین که همزاد لبانت بود.
با بهار رفتی و با خزان، باز آمدی؛ چونان سرخ گل های پریشان در باد.
باز آمدی و کبوترانه بر صحن و سرای دلم بال گشودی، چرخی زدی و نشستی و هر چه غم و درد در نگاه اندوهم ته نشین شد.
گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آهوی گریز پای من! این گونه از من مگریز! بگذار در آغوشت کشم!بگذار سیر ببینمت، بالا بلند تماشایی!
آشوب یادت، ببین چه گونه هستی دلم را به باد داده است!
این اشک ها، این اشک های پریشان، آخرین دسترنج حیات منند، بی تو؛ آخرین دسترنج حیاتم ارزانی تو باد!
با بهار رفتی و با خزان باز آمدی؛ چونان شقایقی شکفته به صحرا؛ با قامتی شکسته، با نگاهی فرو بسته، با چهره ای تکیده، با دلی داغدار و با داغی ماندگار!
تو آبروی بهار بودی و من بی تو سردترین زمستانم!
تو آن کوهِ شکوهمندی و من پژواک صدایی فراموش!
تو آفتابی و من سایه ای محو در تپّه ماهورهای توهّم!
تو صبحی و من شبنمی فرو چکیده از چشمان روزگار!
تو شکوفه ای و من مشامی مسموم!
تو شیواترین شعر شهادتی و من غریو گنگی در
گوش های ناشنوا!
با این عمر کوتاه، آه! به سرنوشت شتابزده ی یک گل مانند تری و به ثانیه های حیات یک شهاب کوچک.
بزرگ بودی؛ آن قدر بزرگ که یک دریا بسیجی، آمال و آرزوهاشان را در خطوط روشن چهره ات می خواندند. تو آینه ی تمام نمای عشق و عرفان و جهاد بودی! تو مجنون مسلّح جزیره ی مجنون و لیلای محبوب لشکری! آنان را این گونه به خود وامگذار! ببین! دلتنگ تواند این نیلوفران خاکی، پس به تبسّمی،به تکلّمی، به اشاره ی دستی دلنواز بنوازشان. ای مهربان تر از نسیم با غنچه های نوشکفته ی باغ!
یک کوه پایداری، یک دریا تلاطم، یک اقیانوس آرامش، یک دنیا ایمان و یک جهان، جهاد؛ این ها میراث ماندگار توست؛ برای نسلی سرفراز که با تو زیستند، با تو گریستند، با دم گرم و گیرایت خدایی شدند و بر مدار حق هوهو زدند و منظومه ای شعله ور گشتند.

برای آنان که معجزه ی بزرگ قرن خمینی را از پس غبار قرون، در آیینه ی جهاد تو می بینند.
آه! چه حقیرند این واژه های لال؛ آن گاه که در تو درنگ می کنند و شکسته و خسته، بی آن که به تصویرت کشند، فرو می مانند!
شاید تو همان آرزوی به دل نشسته و بر زبان نیامده ای که عطر حضورش همیشه بر زبان ذایقه می وزد و احساس خوشایند برآمدنش، فریباترش ساخته است!
تو بودی و هزار پنجره خوبی بر ما گشوده بود. تو رفتی و هزار پنجره خوبی هنوز هم بر ما گشوده است؛ هزار پنجره نور، هزار پنجره شور، هزار پنجره اندوه شیرین.
من اندوهت را به هیچ چیز نمی دهم. اندوه تو یک بهار، قناری است؛ آوازه خوان این قفس کوچک دلم.
من با تو یک بهار داشتم، بی تو، شاخه ای شب بو. بهارم تو بودی و شاید بهانه ی بودنم. بی تو اما یک شاخه شب بو هنوز هست؛ لیلای من، لیلای تو، لیلای ما، آه، مجنونیِ خدای شقایق ها، شهید!
همیشه به یاد شهدا باشیم![]()
«خرمشهر را خدا آزاد کرد »

خرمشهر سرزمین خرمی است که سرچشمه طراوت همیشگی اش، سرخی شبنم گونه قطرات خون است.
خرمشهر سرزمین صبوری است که سنگفرش خیابان هایش به سرخی خون سرو قامتان دلیر میهن رنگین شده است.
خرمشهر دروازه عبور سفیران عابدی است که با قطرات خون، وضوی عشق ساختند و به ملکوت پیوستند.
خرمشهر مقر شاهدان شاهدی است که گواهشان ذکر یا حسین علیه السلام بود و حضور جاویدانشان تجلی کربلایی دیگر.
خرمشهر سرزمینی به وسعت آسمان است که سینه های سوخته ای را در آغوش گرم و سوزان خویش گرفته است که هر کدامشان در جوار قرب الهی مأوی گرفته اند.
خرمشهر، سرزمین «محمّد جهان آرا» است و «جهان آرا»، سردار فاتح کربلای ایران.

خرمشهر، سرزمین دروازه های آسمانی است که از بی کرانه افق به سمت و سوی زمین گشوده شد و امواج گلوله و آتش خمپاره، مردان مرد را با خود به بی کران ابدیت روانه کرد.
خرمشهر سرزمینی است که هر کوچه اش، همچون شقایقی داغدار، قصه داغی بر سینه دارد؛ قصه شرحه شرحه فراق، قصه مظلومیت، قصه تجاوز و قصه ...
خرمشهر، معبر آسمانی مردان خداست؛ مردانی که در آرزوی همراهی قافله کربلائیان، آرام و قرار نداشتند.
خرمشهر مقر شیردلانی است که جنگاور عرصه جهاد بودند و لبیک گوی ندای لبیک.
خرمشهر سلام و درودت باد، آزادیت مبارک و آزادگیت جاویدان باد!
برخیز، خرمشهر!
چشمه ها می دانند که تماشای آسمان، از پشت میله های اسارت چه قدر سخت است و طلوع خورشید، در قفس زیبا نیست و زندگی ـ در زندان ـ تکرار همیشه مرگ است.
قلب ها می دانند که قلب شهر، چه قدر از صدای قدم های بیگانه نفرت دارد.
همه می دانند که شانه های شهر، ضربه های تازیانه را به حضور دست های دشمن، ترجیح می دهد،
که مشام شهر، بوی خون لاله هایش را ـ چه قدر عاشقانه ـ نفس می کشد.
همه می دانند که شهر، از بوی ادکلن های غریبه، سرگیجه می گیرد ...
نگاه خون گرفته کوچه ها، جاده را می نگرند، تا شاید غبار سایه هایی آشنا را توتیای چشم خود کنند.
خشتْ خِشت خانه های خالی، حضور دوباره زندگی را انتظار می کشند.
گل ها فقط بوی غربت می دهند و نخل ها، قصیده بلند فراق را به گوش باد می خوانند ...
و اینک، خرمشهر! سر بلند کن، که تو سرفرازترین خاک این دیاری!
خرمشهر! سر بلند کن، که آوازه سربلندی ات، کوچه به کوچه، شهر به شهر و دهان به دهان، در تمام دنیا پیچیده است.
بخند، که شکوه و شکوفائی از آن توست.
بخند، که از این پس، دل های آزاده، نام دلنشینت را عاشقانه هجی خواهند کرد.
خرمشهر! به خود ببال که از این پس، سرگذشت اسارت و آزادیت را شاعران خواهند سرود و روزگار، از الفبای قیام سرخت، قصّه ها خواهد نوشت.
قفس ها خواهد شکست و کبوترانت رهاتر از همیشه، آزادی را جشن خواهند گرفت. زنجیرها، خواهد گسست و نخل ها، سرفرازی شان را به رخ آسمان ها خواهند کشید.
پلک بگشا ـ ای شهر خون و قیام! ـ و سربلندی و آزادگیت را عاشقانه به تماشا بنشین.
پلک بگشا و مژده رهایی ات را بر در و دیوارهای زمانه نظاره کن؛ «خرمشهر، خونین شهر، آزاد شد» آغوش بگشا ـ ای حجله خونین گل های بهشتی! ـ و عروس زیبای آزادی را با تمام وجود در آغوش بگیر!
برخیز، خرمشهر!
خدا تو را آزاد و رها می خواهد.
یاد شهدای عملیات پیروزمندانه بیت المقدس گرامی باد![]()
برنده مزایده عشق
بار دیگر، دل های بی تابمان هوای شهدا دارد؛
هوای اهالی آسمان را که نور می خورند و نور
می آشامند
هوای زخم دارانی غریب که فرسنگ ها از آنان دوریم.
هر چه باشد، در قلب های تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است
هر چند پله های ناسوت، به گودال بی خیالی مان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش، بال های سبکباری مان را سوزاند.
می خواهم از شهید بنویسم
از رازی که با خون فاش می شود
آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان می کند « إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟
و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون» شهدا نباشند، پس کیانند؟
شهید، برنده مزایده عشق است
پرنده سبکبال آسمان شهادت
بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیه السلام .
مگر حسین علیه السلام ، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ «ألَّذِینَ بَذلُوا مُهَجَهُمْ...»
«بی معرفت مباش که در «مَن یزید»
عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».
حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را می شناسند
«بسی گفتیم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان می شناسند»
اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛
حکایت خود فراموشان را
حکایت غیرت فروشان عصر بی خیالی را؟
ما را چه شده است؟
مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!
مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!
نگذاریم چشمانی را که ستاره های خشوع از آن می بارید، شراره های شهوت بسوزانند!
دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بی غیرتی قفل نزنیم!
لباس های خاکی مان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامه های چرکین لذات ناسوتی، ارزان نفروشیم!
بگذاریم پیشانی هامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه »
باید پلاک های بی تاب را ببوسیم!
نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.
از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».
باید به پیشانی هامان خصلت سجود بدهیم.
به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوت هامان، رنگ اجابت بگیرند.
سلام بر قنوت هایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» می پراکند!
همیشه به یاد شهدا باشیم
بار دیگر، دل های بی تابمان هوای شهدا دارد؛
هوای اهالی آسمان را که نور می خورند و نور
می آشامند
هوای زخم دارانی غریب که فرسنگ ها از آنان دوریم.
هر چه باشد، در قلب های تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است
هر چند پله های ناسوت، به گودال بی خیالی مان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش، بال های سبکباری مان را سوزاند.
می خواهم از شهید بنویسم
از رازی که با خون فاش می شود
آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان می کند « إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟
و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون» شهدا نباشند، پس کیانند؟
شهید، برنده مزایده عشق است
پرنده سبکبال آسمان شهادت
بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیه السلام .
مگر حسین علیه السلام ، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ «ألَّذِینَ بَذلُوا مُهَجَهُمْ...»
«بی معرفت مباش که در «مَن یزید»
عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».
حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را می شناسند
«بسی گفتیم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان می شناسند»
اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛
حکایت خود فراموشان را
حکایت غیرت فروشان عصر بی خیالی را؟
ما را چه شده است؟
مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!
مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!
نگذاریم چشمانی را که ستاره های خشوع از آن می بارید، شراره های شهوت بسوزانند!
دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بی غیرتی قفل نزنیم!
لباس های خاکی مان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامه های چرکین لذات ناسوتی، ارزان نفروشیم!
بگذاریم پیشانی هامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه »
باید پلاک های بی تاب را ببوسیم!
نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.
از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».
باید به پیشانی هامان خصلت سجود بدهیم.
به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوت هامان، رنگ اجابت بگیرند.
سلام بر قنوت هایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» می پراکند!
همیشه به یاد شهدا باشیم![]()
رمضان در جبهه
رمضان در جبهه
ربناي لحظه هاي افطار، از پايان يک روز روزه داري خبر مي داد ، ربنايي که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانيت آن بود. بچه ها با اشتياق فراوان براي نماز مغرب و عشا وضو مي گرفتند ، ماشين توزيع غذا به همه چادرها وسنگرها سر مي زد و افطاري را توزيع مي کرد. سادگي و صميميت در سفره افطارمان موج مي زد و ما خوشحال از اينکه خدا توفيق روزه گرفتن را به ما هديه داده بود. سر سفره مي نشستيم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما افطار مي کرديم .

دعاي توسل و زيارت عاشورا هم در اين روزها حال و هواي ديگري داشت.
«السلام عليک يا ابا عبدالله » زيارت عاشورا
«يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله » دعاي توسل
به سفره افطار و سحر رزمندگان معنويتي مي بخشيد که غير قابل توصيف است و همين توشه معنوي و غفلت زدايي ها، رزمندگان را از ديگران ممتاز می کرد.
نمي توان حال و هواي اين لحظه ها را بيان کرد.
ماه رمضان، بهترين و زيباترين خاطرات را براي رزمندگان در سنگرها می آفريد.
برکت دعا درکنار سنگرها، نماز روي زمين خاکي، سحري خوردن کنار آرپي جي وتیربار ، وضو گرفتن با آب سرد ، قنوت در دل شب، قيام رو به روي آسمان بي هيچ حجابي که تو را از ديدن محروم کند ، گريه بسيجي هاي عاشق در رکوع و... همه چيز را براي مهماني خدا آماده می کرد.
بسياري از شهدا، با زبان روزه شهيد شدند. برخي از رزمندگان ، سهميه ناهارشان را مي گرفتند ، اما آن را به هم رزم هايشان مي دادند و خودشان روزه مي گرفتند.
در شبهای قدر بين هر شيار و کنار خاکریزی یا در گوشه ای خلوت ، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي کند. چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد ، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريکي حفره ها ، با خداي خود راز و نياز مي کردند.
محمد در اداي نماز اول وقت و گرفتن روزه، بسيار مقيد بود. از هشت سالگي روزه مي گرفت و نماز مي خواند .براي اداي نماز صبح، او بود که همه را بيدار مي کرد. حتي به گرفتن روزه مستحبي تشويق مي کرد. از جبهه که به مرخصي مي آمد ، دائم روزه مي گرفت. روزي پرسيدم: مادرجان! چرا اين قدر روزه مي گيري؟ گفت: مادر من در جبهه روزه نگرفته ام. حالا دارم قضاي آنها را مي گيرم. دارم اداي دين مي کنم. گفتم: خدا قبول کند حالا بگو براي سحر چه غذايي درست کنم؟ گفت: تخم مرغ که داريم. همين ها را بپز تا با هم روزه بگيريم

از جبهه که به مرخصي آمده بود، متوجه شد روزه ام. پرسيد چرا روزه ايد؟ گفتم: نذر است! نذر کردم که ان شاء الله سلامت برگردي! خنديد و گفت: پس به خاطر همين روزه هاي نذري شما، در جبهه هيچ اتفاقي برايم نمي افتد. بعد، تعريف کرد: با نه نفر ديگر، در يکي از مناطق عملياتي بوديم، ناگهان جلوي پايمان گلوله خمپاره اي منفجر شد. همه به جز من شهيد شدند. وقت برگشتن، بچه ها با تعجب نگاهم مي کردند که چطور از بين نه نفر، فقط من زنده ام و حتي خراشي به تن ندارم .(1)
پي نوشت ها:
1 . وبلاگ ستارگان خاکي، يادنامه مردان سال هاي حماسه وخون.
منبع: کتاب گلبرگ شماره 122
نجوایی با شهیدان
نجوایی با شهیدان
السلام علیکم یا اولیاء الله و اودائه السلام علیکم یا انصار دین الله
سلام بر پاک سیرتانی که جان در راه دوست باختند.
درود بر دلسپردگان حریم دین و طواف گران کعبه تولی.
سلام بر شهیدان شاهد و شاهدان شهید. 
حالا به یاد آن دیدگان آسمانی و نغمه های روحانی، سر بر دیوار حسرت نهاده ام، و به هوای لحظه ای با شهیدان بودن، گوشه دنجی را می جویم و منتظرم تا آن سعادتمندان چشمهای خسته ام را دریابند.
اشک را به پابوسشان آورده ام، و از غربت غریبی می نالم. به یاد روزهایی می گریم که معنویت مهمان دلها بود و شوق و ایثار و وحدت، ستون خیمه برادری.
هنوز، دین در ظلمت اندیشی «منورالفکرها» کمرنگ نشده بود. آن روزها، هر شهیدی را که می آوردند، شهر به رنگ ملکوت، در می آمد، باران گریه دلها را می شست، حتی آن دختر بدحجاب به احترام حضور شهید روسریش را جلو می کشید. و آن پسر پانکی از خجالت سر به زیر می افکند. رنگها، رنگ خاکی بسیج بود، و سرخی خون، و سبزی اندیشه های ناب آن روزها «الله اکبر» گوش جان را می نواخت و...
«صلوات » از مد نیفتاده بود.
«دمکاء» (سوت) جایگزین بکاء نشده بود و تصدیه (کف) جانشین تسبیح نبود.
آنچه بها داشت، قرآن و سجاده بود، چفیه بود و لباس رزم و پیشانی بند و عکس امام و پلاک شهید گمنام.
دخترها، با یک حلقه ازدواج و لباس ساده به خانه خوشبختی می رفتند و حنظله ها، مسافرت بعد از عروسی را در ارتفاعات «الله اکبر» در کنار امواج خروشان «اروند» و در لاله زار «شلمچه » می گذراندند. و پیکر خونین و خندان را به سوغات می آوردند. 
آن روزها آرامش در شنیدن آیات «نصر» احساس می شد، نه در هتل چهار ستاره قصر، اما رنگ شهر عوض شده،
اما همواره یاری خدا وعده ای همیشگی بوده و در هر غفلتی خون پاک شهید دیده ها را بصیر و اندیشه ها را بیدار کرده است.
شهدای دلاور، علمداران فاتح، دلباخته گان خدایی و رزمنده گان ولایی ستاره شدند و به آسمان شهادت پیوستند.
آن سروآن تنومند، بر زمین فتادند، تا قرآن اندیشی و ولایتمندی استوار بماند.
شهدای سبزاندیش، سرخ پایان، بار دیگر آن شهر را از بی دردی به دردمندی و از تجمل پرستی به جمال جویی و کمال طلبی تغییر دادند و بر اندیشه های دوزخی ملی گرایان خط بطلان کشیدند.
همان قلب پاک شهیدکه به شوق روز ظهور و به عشق اهل بیت علیهم السلام و با ولای ولی امر زمان
می تپیدراه را به یاران بسیجی اش نشان میدهد.
قلب عاشق او نه از کار افتاده، بلکه به کار افتاد. و در دل میلیونها بسیجی جای گرفت.
شهید همای سعادت را صید کرد. 
و حقانیت ولایت را با خون پاکش امضاء نمود.
و شیرازه افکار دین ستیزان را از هم گسست.
او چون ائمه شهید، شهیدان کربلا، بهشتی، هفتادو دوتن، رجائی، باهنر، حاج همت، باکری، سید مرتضی آوینی و لاجوردی فدای دین شد. تا اندیشه های محکم و اسلام ناب بماند.
اندیشه هایش بلند، آرمانهایش در سینه ها فروزان و راهشان پررهرو باد.
همیشه به یاد شهدا باشیم
بوسه بر عطر پرواز
بوسه بر عطر پرواز
بغضهای حقیر ما، روبهروی تصاویر گلگون شما سرریز میشود و راه را برای کلام میبندد؛ با شما شقایقهایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟
واژههای خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبهروی شما ضجه بزنند. اما کاش میدانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجرههای خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژهای یافت نمیشود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلمهای ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشکها و دعاهایتان گره میخورد.
شما، درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانهتان درهم میشکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بالهای کبوتران میکردید.
ما ماندهایم و یاد شما
بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغهای کمرشکن و زخمهایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را میگویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانهها خانه کرد.
وقتی دست نوشتههای شما خوانده میشود، در مییابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با عشق دارید.

وقتی وصیتنامههای شما را میخوانند، تازه میفهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق میزنیم، تازه میفهمیم که عکسهای تک تک شما اشاره میکرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما ماندهایم و دستانی که به دیوارههای قفس میخورد. ما ماندهایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده میزند. ما ماندهایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم میکند.
شهید! فقط به نام تو میشود سکه پیروزی زد که بعد از تو، هر که مانده، در تَوهُم زندگی شناور است. نام تو ای لاله سرخ، معنای زندگیست و غربت بعد از تو، دامن اَهالی کوی شجاعت را گرفته؛ ماییم و دلی که جز به بهای خون، نه فروخته میشود و نه خریدارش هست.
کاش بودید!
چفیههای خون آلود، بر شط آرامش پل بستهاند. در لایههای زیرین هستی، غوغایی است. قسم به نام سرخ شهادت که پس از جنگ، راهی که شما به خون گلو پیمودهاید، به خون دل میرویم. ما هر روز، در راه مولای شهیدان روی زمین، فلسفه میخوانیم و هر شام، عدهای پشت سیمخاردار ابتذال گیر میکنند. هر روز، روز شماست؛ کاش بودید!

هر روز، برایم شعر میخوانی
هر روز، در خاکریز فکرم شهید میشوی، پشت سنگر احساسم تیر میخوری و از قرارگاه فکرم، پر میکشی. بهسوی کربلای آرزوهایم به راه میافتی و من هر روز، شادیام را تشییع میکنم و زندگی مردانه را به خاک میسپارم. من هر روز از شما دور میشوم؛ در حالیکه دست تمنا بهسوی شما دارم. هر روز عهد میکنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنیها و آشامیدنیها گم نکنم.
شعری سرودهام به نام خاک و تو بر روی بیتهایش، با نعش خونآلود افتادهای. کتابی نوشتهام که پلاکت را در همه صفحاتش آویزان کردهای. هر روز برایم سخنرانی میکنی؛ میگویی جان شما و فرمان رهبر! هر روز برایم شعر میخوانی. هر روز برایم نقاشی میکنی.
هوا بوی سرخی میدهد و واژهها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.
دریا دریا اشک، در فراق تو از هامون نیاز جاماندگان حقیقت، تا کاروان رفتگان سرخجامه، هزار افسوس به رنگ تنهایی نوشتهاند. از مرز ارزشهای بشر جدید تا سه راهی شهادت کربلای ایران، هزار امید به نام ولایت نگاشتهاند. من، غم تنهایی و فراق تو را ای برادر شهیدم، به دامن مولایم میبرم و سر به سجدگاه محراب ابرویش، دریا دریا اشک میریزم و اوست تسکین من.
همیشه به یاد شهدا باشیم ![]()
به یاد شهدا
به یاد شهدا
تمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن، شقایقزار است.
در هر کجا که هستی، هر گوشه این خاک که قدم برمیداری، با چشمهای مُترصد، نگاه کن
که مبادا روی خون لالهها پا بگذاری!
این دیار سربلند، فصلهای سرخ و خونینی را پشت سر گذاشته است. روزگاری این پهناور دلیر، اَنارستان بود. اَنارهای عاشق، با سینههای خونین، در همه جا رسته بودند. خزان که نه، اما موسمی رسید که اَنارها همه بر خاک اُفتادند و خونشان در تمام ایران زمین جریان گرفت. و از آن همه خون بیباک، مرز تا مرز، شقایق رویید و سرفرازی و سربلندی رواج گرفت.
شهدا، همیشه هستند
کبوتر بودند آنها که ناگاه، پرکشیدند و در آسمان، به ابرازی ابدی رسیدند؛ کبوترانی که در یک سحرگاه، ندای رستاخیز در گوششان طنینافکن شد و با کولهباری از اخلاص بر دوش، لبیکگوی دعوت معبود شدند.
کبوتران دلاور، قهرمانهای بیمانند این سرزمین، خاک سبز وطن را از دسترس فتنهها و دشمنیها بیرون کشیدند و اهریمن را در جای خود نشاندند.
اگرچه رد پای رفتنشان، تا ابد بر شانههای زمانه باقی است؛ آنها همیشه هستند و جادهای که فراروی ما گستردند، تکلیف تمام لحظههامان را روشن کرده است.
رفتن همیشه تلخ نیست. گاه، رفتنها از همان آغاز، مؤیّد رسیدن است. پرپر شدن، همیشه اشکآلود نیست؛ گاه، حماسهای زبانزد است.
باید این خاک فرا رفته تا آسمان را که میراث خونهای شهید و بیباک است، با دستهای خداخواهی و با باور بیتردید، در آغوش بگیریم و پاسدار این مرز روبه خدا باشیم.
هراسی نیست؛ خداوند، بالای سرِ ایمان ما سایه دارد.
هراسی نیست؛ مؤمنان، رستگاران همیشهاند.
«نهراسید و اندوهگین مباشید که شما برترید؛ اگر به خداوند ایمان دارید».
راه بهار، بسته نیست
راه بهار، بسته نیست. هرگوشه اشارت چشمان پیرمیخانه، سجاده به سوی بهار میسازد. شال و کلاه کردهام تا از جاده خونین لالهها بگذرم. میخواهم به جادهای بروم که در آن، علایم راهنمایی بندگی گذاشتهاند؛ جادهای که با لبخند از آن گذشتید و من با وضو باید بگذرم. اکنون، میخواهم
با طهارت کلامتان و استعانت شفاعتتان و نیت امامتان، وضو کنم.
لاله، از جویبار خودسازی آب میخورد
خون، اولین رنگ نقاشی ما در بهار بود. همسنگرم میگفت، اگر لالهای نروید، بهاری نمیآید
و من برای آمدن بهار معرفت، هر روز، هزار بار شهیدان را یاد می کنم ، هر روز، هزار بار روی
مین توبه میروم.
همسنگرم میگفت، لالهها از جویبار خودسازی آب میخورند؛ نه از آبراه خودپرستی. میخواهم جهانی به رنگ مردانگی شما بسازم.
خواب را از من بگیرید، ای صاعقهها که جبر زمانه، صدای چکاچک شمشیر را از من دریغ کرده است! بر من بشورید،
ای امتحانهای طاقتفرسای جهاد اصغر؛ میخواهم از نگاه مادران پسر مرده، درس مردانگی بگیرم.
بازی چوگان نفس را به تماشا نخواهم ایستاد؛ گوی سبقت از جهان باید ربود!
یادم هست، هر وقت از سختی توبه، روی دلم زرد شد، به قاب عکس شهیدی نگاه کنم.
فقط به نام شهید
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
همیشه به یاد شهدا باشیم![]()
جنگ تمام نشده است
كوچههايى كه هر كدام به نام شهيدى آذين شده، فراموشى ما را جار مىزند؛ آن گاه كه از مرثيه خون شهيد، تنها آهنگ پروازش را مىشنويم، آن گاه كه در پس گريههاى مادر شهيد، زبانى براى تسلى نداريم؛ جز مشتى واژههاى كليشه؛ جز الفاظى كه نشان بىدردى ماست.

فلسفه خون شهيد
شهدا رفتند تا ما ماندن را دريابيم. فلسفه خون شهيد، جز پيام روشن حركت نيست؛ حال آنكه خيابانهاى غبار گرفته در هجوم معصيت، سالهاست وجدان زمان را زير سؤال برده است. بازارهاى مسخ شده در هياهوى نان، ساليانى است حقيقت ايمان را به حراج گذاشته است.
ميراث شهيدان
به هوش باشيم كه شهدا، چشم بيدار تاريخند و هر لحظه، در شهود زواياى عمل ما. يادمان باشد، ما ميراث دار حريم مردانى هستيم كه رايحه معاد را در كالبد جهان ما دميدهاند؛ شهدايى كه مصداق بارز حضورند و تجلّى آشكار هدايت.

فراخوان شهادت
يادمان باشد راه دراز است و مقصد بلند!
يادمان باشد اين جاده را چراغ خون شهدا روشن نگاه داشته تا ما به سلامت بگذريم!
يادمان باشد كه شهدا، تاوان فراموشى خاك را به قيمت نفسهايشان پرداختند؛ تا امروز من و تو، بر هم نهيب زنيم كه دارد دير مىشود. بايد برخاست و صداى هميشه جارى شهيدان را دريافت كه از مصدر عاشورا، ما را به حضورى پر رونق فرا مىخوانند.

جنگ تمام نشده است
جنگ به پایان نرسیده است! همان گونه که اُحُد نیمهای پنهان داشت. مبادا غنیمت، هزیمت ما را رقم بزند و زرق و برق سالهای آرامش، چشمهای نافذمان را کور کنند!
همیشه به یاد شهدا باشیم![]()
قصه عشق

باز دلم هوای جبهه ها را کرده است . باز از فرسنگها راه ، بوی عطر خاکریزهایش مَستـم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اُخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای، درمانی ، راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری ! آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اُخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « مهدي » در کُنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم حاج مهدي ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود . ا

ی شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشترآبمان می کند . ای مردم ! وقتی « رضا » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « رضا» ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام "رضا شريفي" را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم« خادمي»در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد. بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم خادمي ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید . ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند . ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ... تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ... سلام بر تو ای شلمچه سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی . سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش . سلام بر آن نیمه شب هایت ، سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند. سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت. سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ، شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی . به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است . به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است . شلمچه جَذر و مَدّدت کجا رفت ؟ شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم... اگرچه پاهایم ناتوان است و اراده ام لرزان، ولی تا وقتی آینه راه تویی، هنوز هم برای «تو» شدن امیدی هست؛ ای شهید " هميشه به ياد شهدا باشيم "
التماس دعا - مجید
