هرچی بخوای هست

لطفا بدون نظر کپی نکن .شرعا وعرفا حرام می باشد

شهدای غواص

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح با بیان اینکه 175 شهید غواص از 4 یگان 25 کربلا، 41 ثارالله، 14 امام حسین(ع) و 7 ولیعصر(عج) بودند، گفت: پیکرهای این شهدا را در کنار پیکرهای شیعیان عراقی کشته شده توسط صدام پیدا کردیم.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، نشست خبری سردار "سیدمحمد باقرزاده" فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح پیرامون کشف پیکرهای 175 شهید غواص و خط شکن دفاع مقدس صبح امروز در معراج شهدای تهران برگزار شد.

منبع:http://www.tvshia.com/farsi/news/8139


فیض شهادت پس ازاقامه ی نماز

فيض شهادت پس از اقامه ‏ى نماز

بیاد سردار شهيد محمدجواد دل آذر

از آغاز عمليات، دشمن براى دستيابى به شهر فاو، پاتك‏هاى متعددى انجام داد كه هر بار با مقاومت رزمندگان دلير و شجاع لشكر اسلام، با شكستى مفتضحانه وادار به عقب نشينى شد تا اين كه آن غروب خونرنگ فرا رسيد؛ غروبى كه سنگينى حادثه‏اش، شانه‏هاى طاقت لشكر هفده على بن ابى‏طالب عليهم السلام را شكست و دلهاى عاشورائيان را به داغى تازه برآشفت.

«جواد» همين طور كه آب از سر و رويش مى‏چكيد، پشت خاكريز رفت. بى‏سيم‏چى او در حال نماز بود و ناصر نيز در كنارى به خاكريز تكيه داده بود و با دوربين جنگى ور مى‏رفت. جواد به ناصر گفت: «ناصر جان! اگه صداى بى ‏سيم اومد جوابش رو بده تا من نمازم را بخونم».

- «چشم».

- «خدا خيرت بده».

و مشغول اقامه‏ ى نماز شد. نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. حال عجيبى داشت. دانه‏هاى ريز اشك از چشمانش جارى بود. نماز مغرب را تمام كرد و خواست نماز عشاء را شروع كند كه صداى بى‏ سيم درآمد: «جواد! جواد...! جواد! جواد...! رضا».

رو به ناصر كرد و گفت: «آقا ناصر جوابش رو بده» و بعد سريع تكبيرة الاحرام گفت. ناصر بلند شد و به طرف بى ‏سيم حركت كرد.

دو - سه قدمى بيشتر برنداشته بود كه ناگهان خمپاره‏اى بين او و جواد فرود آمد و موج انفجارش او را به گوشه‏اى پرت كرد. همان طور گيج و منگ برخاست و سراغ بى‏سيم رفت.

- «رضا! رضا!... به گوشم!».

فرمانده‏ى لشكر آن طرف خط بود و جواد را مى ‏خواست.

- «گوشى رو بده جواد». «آقا جواد مشغول نمازه».

«بعد نماز بهش بگو با من تماس بگيره».

328.jpg

ناصر بلند شد و سراغ جواد رفت. ديد غيبش زده، تعجب كرد و با هيجان گفت: «اين كه الآن اين جا داشت نماز مى‏ خوند كجا رفته؟» و با صداى بلند جواد را صدا زد: «آقا جواد! آقا جواد!»، صدايى نشنيد. دوباره صدا زد: «آقا دل آذر، كجايى؟»، باز صدايى نشنيد. دوباره رفت گوشى بى ‏سيم را برداشت و شروع به صحبت كرد.

- «رضا! رضا!... ناصر».


منبع:سایت عاشورا


شجاعتی بی بدیل(به یادشهیدحسن جان نثاری)

شجاعتى بى ‏بديل

عمليات كربلاى ده بود. آماده ‏ى رفتن به ميدان نبرد و شركت در آزمون الهى بوديم. بچه‏ ها خوشحال بودند و هر كس مشغول انجام كارى بود.

عكاس در پى يافتن سوژه‏ هاى مناسب، در تكاپو بود. صحنه‏اى زيبا را ديدم و به او نيز نشان دادم تا تصوير آن صحنه به يادگار بماند.

عارفى در گوشه‏اى با خداى خود خلوت كرده و سرش را ميان دستانش قرار داده بود؛ همچون انسان‏هاى مضطرب و بيچاره، آرام آرام زمزمه مى‏ كرد و اشك از گونه‏ هايش بر زمين مى‏ريخت. حالى بس خوش داشت! همه او را مى ‏شناختند. دائم‏ الذكر بود و انس بسيارى با نوافل داشت. گويى راز و نياز آخرش بود كه اين گونه مى‏گريست.

365.jpg

سنش كم، جسمش كوچك؛ ولى روح و آرزويى بزرگ داشت. متين و دوست داشتنى، مخلص و فداكار، باوقار و جدى بود؛ عاشق حضرت دوست و طالب ديدار او بود. عمليات آغاز شد. از خود شجاعتى بى‏ بديل نشان داد و توانست تعدادى از نفرات دشمن را از پاى درآورد. ضامن نارنجك را كشيد و آن را در ميان سنگر دشمن پرتاب كرد، از آن طرف مورد اصابت تيربارهاى دشمن قرار گرفت و پيكرش روى زمين افتاد. همان گونه كه مى‏خواست، در آخرين لحظات نيز، زبانش به ذكر مشغول بود. اين عاشق دلداده، شهيد «حسن جان‏ نثارى» بود.

منبع:سایت عاشورا


خرمشهر پایتخت جنگ بود


نورانی:خرمشهر پایتخت جنگ بود
خرمشهر پایتخت جنگ بود. الماس مفقود خاورمیانه؛ اسطوره و تمثیل روشنی از مقاومت ها، مظلومیت ها و ایستادگی های مردم، برای حفظ تمامیت ارضی میهن خود بوده و است. روزگاری که دشمن دست تجاوز بر کالبد خرمشهر گذاشت افرادی از این شهر جنگ زده مهاجرت کردند و خانواده هایی هم ماندند. خانواده نورانی ها یکی از آن هایی است که بر زمین خرمشهر ماندند تا صحنه ای خالی نماند. شور و حال دفاع از آرمان هایشان را داشتند.

محمد علی نورانی  مردی مهربان با تاریخ شفاهی گویایی از جنگ وارد می شود. به تمام پرسش ها با آرامش خاصی پاسخ می دهد. آرامشی که شور و شیدایی آن زمان ها را در ذهنمان مجسم می کند. متنی که در زیر می خوانید حاصل گفت و گوی خبرنگار نوید شاهد با رزمنده سالهای دور جنگ شهری خرمشهر و مدیر کنونی جمعیت دفاع از ملت فلسطین است.


محمد علی نورانی کیست؟

حاج \\\"محمدعلی نورانی\\\" اهل خرمشهر است، تمام مدتی که شهرش در اشغال عراقی ها بود، همان جا ماند تا از خاکش دفاع کند. او بارها در جنگ مجروح شده است، اما جز یک بار آن هم وقتی که شهید جهان آرا سهمیه حج اش را به او می دهد جبهه را ترک نکرد.
محمد علی نورانی متولد 1337، یکی از فعالان عرصه فلسطین و مدیر اجرایی جمعیت دفاع از ملت فلسطین، قائم مقام دفاع از جمعیت فلسطین، است وی همچنین سمت هایی از جمله معاون امور بین الملل و تبلیغات بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس مرکز( که به توسعه و ترویج فرهنگ ایثارگری و شهادت می پرداخت)، مدیر کل بنیاد حفظ آثار حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس استان را نیز تجربه کرده است.
محمد علی نورانی تحصیلات ابتدایی و دبیرستانش را در خرمشهر گذارانده است. بسیار پر جنب و جوش و تیز بوده و عرصه های علمی زیادی را امتحان کرده است. از مدیریت، علوم سیاسی، و در این مدت همزمان غرق کار بوده و در آن زمان رها کردن کار برای درس را خیانت می دانسته است. محمد علی نورانی جانباز 70 درصدای است که ریه هایش بوسیله گاز خردل سوخته و تورم دارد، مشکل انسداد راههای هوایی هم به مشکلاتش افزوده است. در شکمش تیری است که از کنار نخاعش گذشته در دست چپش تیر است و چشم راستش تخلیه شده است.

ماندن در خرمشهر؛ محمد علی، همراه با همه اعضای خانواده

منزل نورانی ها آن موقع پاتوق جلسات گفت و گو های بچه های مبارز علیه رژیم شاه بود. همین خانه در کوران انقلاب محل ساخت مواد منفجره و سایر چیزهایی بود که تحت عنوان \\\"سه راهی\\\" با گوگرد و نارنجک ساخته می شد تا به عنوان تنها سلاح گرم در دست مبارزان قرار گیرد.
محمد علی در این باره می گوید: \\\"ما پنج برادر بودیم که همگی در انقلاب حضوری فعال داشتیم. سه تن از برادرانم تحت تعقیب ساواک بودند. بدین ترتیب که غلامرضا 3 بار توسط ساواک دستگیر شد. حاج عبدالله نورانی از دست ساواک می گریزد و به خانه تیمی در تهران پناه می آورد. این خانه تیمی متعلق به گروه فجر اسلام بود. در آنجا با آیت الله بهشتی و آیت الله خامنه ای آشنا می شود. خودم نیز یکبار در جریان انقلاب همراه دوستان در مسیر مبارزه علیه شاه، توسط ساواک دستگیر و سپس آزاد شدم. یکی دیگر از برادرانم نیز در جریان انقلاب دستگیر شد و از سوی شهربانی به شدت مورد ضرب و شتم و جرح قرار گرفت. برادر کوچکتر رسول در سن 12-13 سالگی رابط بین گروه ها و افراد مبارز خانم و آقایی بود که در سطح شهر فعالیت می کردند.\\\"

رسول؛ رسانه کوچک مبارز

از آنجای که رسول سن کمی داشت کمتر مورد شک ساواک قرار می گرفت، برای حمل اطلاعیه ها و اعلامیه های امام و نشریات انقلابی از او استفاده می کردیم. او پیام رسان کوچک انقلاب بود. اعلامیه ها را دور بدن اومی پیچیدیم سپس یک اورکت گشاد تنش می کردیم و او با کمترین دردسر و با آسایش اعلامیه ها را حمل کرده و به دست دوستان مبارز می رساند. حتی از مزیت کمی سن برای رساندن گزارش ها و قرار ملاقات ها نیز استفاده می کردیم. و او رابط بین خانم ها و آقایان مبارز بود.
مادرمان نگران دستگیری رسول بود. لذا از ما خواست تا اعلامیه ها را به او بدهیم تا در زنبیل خرید خود جای دهد و هنگامی که به بهانه خرید بیرون می رود، اعلامیه ها را جا به جا کند.

وقتی رفیقم را زیر شکنجه ساواک از دست دادم!


خاطراتی ازشهیدچمران

دهلاويه آبستن حادثه‏اي بزرگ

خاطراتی از شهيد دكتر مصطفي چمران

آن شب، آخرين شبي بود كه نوازش نسيم بهار بر گونه‏هاي گلهاي دشت بوسه مي‏كاشت و براي سبزه‏ها غزل وداع مي‏سرود و مي‏رفت تا آمدني ديگر. و اهواز زير سايه‏ي سكوت شب، رؤياهاي شيرين پيروزي مي‏ديد. كسي چه مي‏دانست فردا در «دهلاويه» چه خواهد گذشت؟ فقط خدا مي‏دانست و شايد هم خاكريزهاي دهلاويه! شب آبستن حادثه‏اي تلخ بود و گويي در سكوتي مرگبار منتظر خبري از نسيم صبح. و او بي‏اعتنا به تمام سياهيها، اشكهايش را براي بارها و بارها پاي ضريح سجاده به قربانگاه راز و نياز مي‏برد و مي‏رفت تا آخرين نيايشهايش را بر صفحه‏ي صحيفه‏ي عشق، جاودانه سازد:

«خدايا! تو را شكر كه مرا در آتش عشق گداختي. احساس مي‏كنم اين دنيا ديگر جاي من نيست. خدايا! به سوي تو مي‏آيم و از عالم و عالميان مي‏گريزم. تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده».

در سحرگاه سي و يكم خرداد ماه سال شصت، «ايرج رستمي» فرمانده منطقه‏ي دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد به خصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فراگرفته بود؛ دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت مانده فقط به همديگر مي‏نگريستند؛ از در و ديوار، از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناك بودند. شهيد چمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند.

16.jpg 

همه‏ي اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع كردند و با نگاه‏هاي اندوهبار تا آن‏جا كه چشم مي‏ديد و گوش مي‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلهايشان سنگيني مي‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسه‏ي مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت كرد و خدا مي‏داند كه در پس چهره‏ي ساكت، آرام و ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنجها، شنيدن دروغ و تهمتها و دم نياوردنها و از شوق شهادت برپا بود؛ چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسيده بودند و اينك او خود به قربانگاه مي‏رفت. سالها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت مي‏سوخت؛ ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايشهاي سخت، محك مي‏زد و مي‏آزمود، او را هرچه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عالي‏تري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد:

(اني أعلم ما لا تعلمون) (بقره: 30)؛ «من چيزهايي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد»

 



شهیدگمنام

 

بها

 

وزن:

سه کیلو وصد و پنجاه گرم

بها:

نه ماه سختی و چشم انتظاری و درد ...

وزن:

یک کیلو و نهصد گرم

بها:

سی سال انتظار و چشم براهی ورنج...

مادرت زیر استخوان های سبک پسر مادر دیگری، آهسته جان داد...

به بهای بهشت!

از آنسوی مرزها که نه؛

از دل همین خاک آمدی

و دست هایت را بالا گرفتی و عهد ستاندی

...و بستند و مردانه ایستادند!

همین هایی که امروز روی سنگ قبرشان می نویسند: "فرزند روح الله"

 

منبع:شهدعطش


*آخرین آزمون شهادت*

آخرین آزمون شهادت...

افسران - آخرین آزمون شهادت...

خاطره ای از محمدجواد سالاریان:


آن سرخی و التهاب و آن صحنه های گلوله باران و آتش،گویی از صفحه ی گیتی محو شده بودند.خودم را در یک فضای نورانی می دیدم که زیبایی اش چشم را خیره می کرد.طولی نکشید که فهمیدم چند خانم اطرافم را گرفته اند.آن ها همگی چادر به سر داشتند و پوشیه روی صورتشان را گرفته بود.بینشان خانمی بود که هاله ای عظیم و خیره کننده از نور،از وجودش تلالو داشت و می درخشید.
کسی به گوش جانم گفت:ایشان بی بی دو عالم، حضرت صدیقه ی کبری سلام الله علیها هستند.
با شنیدن این ندا،به سجده افتادم و خاک ادب را بوسیدم.من قبلا بار ها از همرزمانم شنیده بودم که هنگام شهادت، یکی از حضرات مقدسه ی معصومین علیهم السلام بر بالین فرد محتضر حاضر می شوند. و حالا شاهد حضور مبارک یکی از آن بزرگواران بودم. و از تاثیر همین حضور بود که گویی در یک مدهوشی بی انتها فرو رفتم.از هیچ کدام از آن درد های طاقت فرسا خبری نبود.جز نورانیت و صفا،محسوسات و ادراکات دیگری نداشتم. به وضوح می دیدم که باید آماده ی رفتن شوم،رفتن به سوی آخرت.
هنوز در خلسه ی حاصل از آن لحظه های خوش معنوی بودم که ناگاه تصاویری از زندگی ام شروع کردند به رژه رفتن از مقابل دیدگانم. گویی آخرین آزمون زندگی در واپسین دم آن سراغم آمده بود.بهایی را که در تمام عمر برای به دست آوردن بهشت رضای الهی پرداخته بودم،اینجا باید کامل می کردم.
در بین تمام آن تصاویر،تصویر تنها فرزندم وحید،بیشتر از همه نظرم را به خود جلب کرد.شاید برای همین بود که آن گرداننده ی غیبی،این تصویر را ثابت جلو چشمم نگه داشت؛محبت زیادی که نسبت به او داشتم،جوشش کرد و آنچه نباید بشود،شد. تو گویی میخواستند به من بفهمانند که هنوز ظرفیت لازم برای این سفر معنوی را پیدا نکرده ام. لب باز نمودم و گفتم:خدایا، یک بار دیگه به من فرصت بده تا وحیدم رو ببینم و بعد شهید بشم!

به محض درخواست این خواهش،دیدم که آن خانم های نورانی غیبشان زد. ولی من هنوز در آن فضای معنوی بودم. فهمیدم که نباید این درخواست را می کردم.
به گریه و استغاثه افتادم و از آن خواهش به شدت پشیمان شدم.
این بار لب به دعا گشودم و گفتم:خدایا،فرصت دیگه ای به من بده تا معرفتم نسبت به تو و اولیائت بیشتر بشه، بعد توفیق شهادت رو نصیبم کن.
ناگهان خودم را دوباره در رودخانه و در آن جهنم آتش یافتم.بدنم مثل جنازه ای شده و دوی آب آمده بود.فهمیدم که تا مرز شهادت پیش رفته ام،ولیکن توفیق رفیق راهم نشده است

منبع:معراج افلاکی ها


میلاد پیامبر(ص)

http://s1.picofile.com/file/7265031933/milad_payambar.jpg

جهان سرسبز و خرم گشت از میلاد پیغمبر
منور قلب عالم گشت از میلاد پیغمبر
بده ساقى مى باقى که غرق عشرت و شادى
دل اولاد آدم گشت از میلاد پیغمبر . . .
.
.
.
جهان را حق به عشقش آفریده / وجودش کلِ هستی را خریده
بگویم از مه رویِ محمّد / کسی زیباتر از او را ندیده . . .
.
.
.
دو چشمِ آمنه بر روی احمد / گره خورده دلش بر موی احمد
گهی خندان گهی محو تماشا / چو می‌بیند خمِ ابروی احمد

خجسته میلاد پیامبر اکرم مبارک باد

منبع:3ali3.com


*یادمان ها*

شلمچه

 

هشت سال دفاع مقدس، آثار با ارزش و معنوی را بر جای گذاشت که نشانگر روزهای پر فراز و نشیب، تلخ و شیرین حماسه آفرینان صحنه های جنگ است. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، با تمام ویرانگری هایش دارای فرهنگ انتقالی به نسل های بعدی است، فرهنگ جنگ خود مجموعه ای است از عملکردها، نگرش ها، روش ها، آفرینش های هنری و ادبی سال های جنگ و پس از آن. باید توجه کرد که انتقال این فرهنگ و حماسه ها به نسل های بعدی و حفظ ارزش ها و آثار این سال ها یکی از مهم ترین اقداماتی است که باید بدان توجه شود.
ساخت موزه های مربوط به دوران هشت سال دفاع مقدس، انتشار کتاب ها، مقالات و خاطرات این دوران، ساخت فیلم ها، برپایی یادمان ها و مراسم های مربوط به دفاع مقدس از جمله اقدامات مهم برای حفظ و نشر آثار و ارزش های این سال های مقدس است.


معرفی یادمان ها


یادمان شلمچه
منطقه مرزی شلمچه، در غرب خرمشهر و نزدیک ترین منطقه مرزی به بصره می باشد. شلمچه از شمال به حسینیه، از جنوب به اروند رود، از شرق به خرمشهر و از غرب به خط مرزی ایران و عراق محدود می شود. منطقه‌ای در آن سوی مرز در خاک عراق نیز با نام شلمچه وجود دارد. منطقه مرزی شلمچه، در تاریخ ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ یکی از محورهای حمله نیروهای عراق به خرمشهر بود. با وجود این که؛ خرمشهر در پی عملیات بیت المقدس توسط نیروهای رزمنده اسلام آزاد شد ولی شلمچه، همچنان در تصرف ارتش بعث باقی ماند تا این که در تاریخ ۵ دی ماه ۱۳۶۵، به دنبال عملیات کربلای ۵، مواضع دشمنان در این منطقه مرزی توسط نیروهای رزمنده اسلام در هم شکست و شلمچه آزاد شد.


یادمان طلائیه
طلائیه در غرب استان خوزستان و در نزدیکی مرز عراق در دهستان بنی صالح از بخش هویزه شهرستان دشت آزادگان واقع شده است. این منطقه از جنوب و غرب با کشور عراق، از شرق با کوشک و از شمال با سه راهی فتح و چهارراه برزگر همسایه است. منطقه طلائیه یکی از محورهای اصلی حمله عراق در سال ۱۳۵۹ برای پیشروی به سمت حمیدیه و اهواز بود. همچنین این منطقه مهم ترین محور عملیاتی خیبر و بدر به شمار می رود. بعد از جنگ در اين مكان محلی برای جستجوي پيكر مطهر شهدا داير شد، در مكاني كه تعداد زيادي از شهدا كشف شد. حسينيه اي به نام حسينيه حضرت ابوالفضل(ع) بنا شد كه اكنون ميزبان زائران كربلاي طلائيه مي باشد.


یادمان فکه
فکه، منطقه ای بیابانی در شمال غرب خوزستان و جنوب شرق استان ایلام است که از جنوب با چزابه و شهر بستان، از شرق با میشداخ و رقابیه، از شمال غرب با عین خوش و شهر موسیان، از شمال شرق با چنانه، برغازه و شهر شوش و از غرب با استان العماره عراق همسایه است.
منطقه فکه، بیابانی و سرزمین شن های روان است که نیروهای بعث عراق پس از اشغال این منطقه در آن ۱۶ رده مانع برای رزمندگان اسلام ایجاد کرده بودند. رزمندگان اسلام در عملیات والفجر مقدماتی پس از نبردی سخت به محاصره نیروهای دشمن در آمدند و عده ای نیز مجبور به عقب نشینی شدند. به همین دلیل این منطقه مزین به خون شهدای عملیات های والفجر مقدماتی، والفجر ۱، سردارانی چون حسن باقری، مجید بقایی، مرتضی آوینی و نیز شهدای تفحص است.


یادمان دهلاویه
دهلاویه، روستایی در شمال غرب سوسنگرد است که در روزهای اول جنگ مورد حمله نیروهای عراق قرار گرفت، هرچند نیروهای مردمی این روستا توانستند مدت ۱۰ روز در برابر حمله دشمنان سرسختانه مقاومت کنند، اما سرانجام روستا در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۵۹ به تصرف نیروهای عراق درآمد . دهلاویه پس از چندین عملیات بالاخره ، در پی عملیات آیت الله مدنی، در تاریخ ۲۷ شهریورماه سال ۱۳۶۰، آزاد شد.

همچنین این منطقه محل شهادت بزرگانی چون؛ ایرج رستمی، غیور اصلی و دکتر مصطفی چمران، فرمانده ستاد جنگ های نا منظم و وزیر دفاع است. زمانی که شهید چمران برای معرفی فرمانده جدید عازم دهلاویه شد در پشت کانال این منطقه بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شدت مجروح شد و هنگام انتقال به اهواز به شهادت رسید. بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس نیز به منظور پاسداشت رشادت شهید دکتر مصطفی چمران، در سال ۱۳۷۴، بنای یادبودی در محل اصابت گلوله خمپاره به این شهید بزرگوار با نام «یادمان شهید مصطفی چمران» بنا نهاد.

منبع:www.iran.ir


*نقش ارتش درپیروزی انقلاب اسلامی وموفقیت دردفاع مقدس*

نقش ارتش در پیروزی انقلاب اسلامی و موفقیت در دفاع مقدس‎

دفاع > ارتش- همشهری آنلاین:
هر چند در پیروزی انقلاب و به ثمر رسیدن آن ، اقشار مختلف مردم، عوامل و عناصر فراوانی نقش داشتند اما در این میان برخی نقشی کلیدی و سرنوشت سازی داشتند که از آن جمله می توان به نقش کلیدی و راهبردی نظامیان از جمله ارتش اشاره کرد.

به گزارش روابط عمومی ارتش جمهوی اسلامی، در ماه های آخر حکومت پهلوی، امام خمینی(ره) که رهبری نهضت اسلامی مردم ایران را به عهده داشتند، از سربازان خواستند تا از پادگان ها فرار کرده و در ارتش شاهنشاهی خدمت نکنند.

از این زمان بود که بدنه ارتش و قوای انتظامی مثل ژاندارمری و شهربانی دچار مشکل شدند و امکان مقابله با مردم تظاهر کننده را آرام آرام از دست دادند.

سیاست امام خمینی (ره) بر این موضوع متمرکز بود که بدنه ارتش را از حکومت شاه جدا کنند و به کرات در سخنرانی های خود تأکید می کردند که ارتش برادر ما است و مردم ایران فقط با نظام سلطنتی مخالفند و بنابراین ارتش نباید رو در روی مردم کشور خود قرار گیرد زیرا ارتش برای دفاع از تمامیت ارضی کشور و برای دفاع از امنیت مردم بوجود آمده که شاه آن را بر خلاف قانون اساسی، در خدمت حفظ و بقای سلطنت خود بکار گرفته است.

بر این اساس امام خمینی(ره) در پیام های خود، ارتش را از رویارویی و مقابله با مردم منع می‌کردند و مردم معترض را نیز از درگیر شدن با قوای ارتش برحذر می داشتند.

با این سیاست بود که مردم با تدبیر امام خمینی (ره) نه تنها به مقابله با آنها نمی پرداختند بلکه به آنها گل نیز هدیه می کردند. مردم با این شیوه و با ایجاد فضایی از محبت و مهربانی، افراد ارتش و نیروهای شهربانی و ژاندارمری را مجذوب محبت خود می کردند و آن ها را از مقابله جدی با خود باز می داشتند.



Weblog Themes By Pichak

صفحه قبل1...2829303132...42صفحه بعد

نويسندگان

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید اميدوارم اوقات خوشي داشته باشيد

پیوندهای روزانه

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران