رمضان در جبهه
رمضان در جبهه
ربناي لحظه هاي افطار، از پايان يک روز روزه داري خبر مي داد ، ربنايي که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانيت آن بود. بچه ها با اشتياق فراوان براي نماز مغرب و عشا وضو مي گرفتند ، ماشين توزيع غذا به همه چادرها وسنگرها سر مي زد و افطاري را توزيع مي کرد. سادگي و صميميت در سفره افطارمان موج مي زد و ما خوشحال از اينکه خدا توفيق روزه گرفتن را به ما هديه داده بود. سر سفره مي نشستيم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما افطار مي کرديم .

دعاي توسل و زيارت عاشورا هم در اين روزها حال و هواي ديگري داشت.
«السلام عليک يا ابا عبدالله » زيارت عاشورا
«يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله » دعاي توسل
به سفره افطار و سحر رزمندگان معنويتي مي بخشيد که غير قابل توصيف است و همين توشه معنوي و غفلت زدايي ها، رزمندگان را از ديگران ممتاز می کرد.
نمي توان حال و هواي اين لحظه ها را بيان کرد.
ماه رمضان، بهترين و زيباترين خاطرات را براي رزمندگان در سنگرها می آفريد.
برکت دعا درکنار سنگرها، نماز روي زمين خاکي، سحري خوردن کنار آرپي جي وتیربار ، وضو گرفتن با آب سرد ، قنوت در دل شب، قيام رو به روي آسمان بي هيچ حجابي که تو را از ديدن محروم کند ، گريه بسيجي هاي عاشق در رکوع و... همه چيز را براي مهماني خدا آماده می کرد.
بسياري از شهدا، با زبان روزه شهيد شدند. برخي از رزمندگان ، سهميه ناهارشان را مي گرفتند ، اما آن را به هم رزم هايشان مي دادند و خودشان روزه مي گرفتند.
در شبهای قدر بين هر شيار و کنار خاکریزی یا در گوشه ای خلوت ، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي کند. چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد ، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريکي حفره ها ، با خداي خود راز و نياز مي کردند.
محمد در اداي نماز اول وقت و گرفتن روزه، بسيار مقيد بود. از هشت سالگي روزه مي گرفت و نماز مي خواند .براي اداي نماز صبح، او بود که همه را بيدار مي کرد. حتي به گرفتن روزه مستحبي تشويق مي کرد. از جبهه که به مرخصي مي آمد ، دائم روزه مي گرفت. روزي پرسيدم: مادرجان! چرا اين قدر روزه مي گيري؟ گفت: مادر من در جبهه روزه نگرفته ام. حالا دارم قضاي آنها را مي گيرم. دارم اداي دين مي کنم. گفتم: خدا قبول کند حالا بگو براي سحر چه غذايي درست کنم؟ گفت: تخم مرغ که داريم. همين ها را بپز تا با هم روزه بگيريم

از جبهه که به مرخصي آمده بود، متوجه شد روزه ام. پرسيد چرا روزه ايد؟ گفتم: نذر است! نذر کردم که ان شاء الله سلامت برگردي! خنديد و گفت: پس به خاطر همين روزه هاي نذري شما، در جبهه هيچ اتفاقي برايم نمي افتد. بعد، تعريف کرد: با نه نفر ديگر، در يکي از مناطق عملياتي بوديم، ناگهان جلوي پايمان گلوله خمپاره اي منفجر شد. همه به جز من شهيد شدند. وقت برگشتن، بچه ها با تعجب نگاهم مي کردند که چطور از بين نه نفر، فقط من زنده ام و حتي خراشي به تن ندارم .(1)
پي نوشت ها:
1 . وبلاگ ستارگان خاکي، يادنامه مردان سال هاي حماسه وخون.
منبع: کتاب گلبرگ شماره 122
