سردار حسین همدانی، از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و راوی سه کتاب «مهتاب خین»، «فاتحان خرمشهر» و«تکلیف است برادر» شب گذشته 16 مهرماه 1394 در سوریه به شهادت رسید.

سردار همدانی یکی از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه غرب، به ویژه در استان های «همدان» و «کردستان» بود. پیشتر روزنامه "Wall Street Journal" درباره سردار همدانی نوشته بود: «ژنرال همدانی یکی از فرماندهان نخبه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و او به عنوان افسر سپاه پاسداران اعلام خدمت داشته است. همدانی یک متخصص در نحوه رزم عملیات نیروهای منظم با شبه نظامیان است.»
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
یکی از شب های سرد زمستان ، در کوه های غرب کشور ، لحظه ی آغاز عملیات بیت المقدس 2 فرا رسید. در آن لحظه ی تاریخی و آکنده از حماسه و معنویت ، رزمندگان با هم دیده بوسی و وداع می کردند . هدف گردان ما ، تصرف ارتفاعات معروف آن منطقه بود که نیرو های عراقی در آن مستقر بودند . مهمترین آن ها کله قندی بود گردان راه افتاد و بعد از طی حدود دو ساعت راه ، گروهی که فرمانده گردان هم در آن بود ، راه را گم کرده و از سایر رزمندگان دور شد. تازه متوجه وضعیتمان شده بودیم. که صدای الله اکبر بچه ها به گوش رسید و عملیات آغاز شد . با شلیک منورهای عراقی ، آسمان روشن شد و ما مسیر را تشخیص داده و به سوی هدف ادامه مسیر دادیم.
بعد از ظی مسافت کوتاهی خود را در محاصره ی دشمن دیدیم . ما در دامنه کوه بدون حرکت مانده بودیم و بالای قله و پایین تر از ما عراقی ها در کمین بودند . چند نفر از بچه ها مسیر را به طرف قله دور زدند و پشت سر عراقی ها رسیدند و درگیری آغاز شد.
خوشبختانه دشمن از پای در آمد و همزمان با پیروزی رزمندگان اسلام، بالای قله رسیدیم. در حین عملیات ، لباس های گرم داخل کوله ام را از دست داده و به شدت احساس سرما می کردم. فقط یک لباس معمولی بسیج به تن داشتم . شب سردی بود و برف نیز کم کم می بارید . سرما داشت مرا از پا در می آورد که یکی از برادران بسیجی ، متوجه لرزش من شد و پرسید: مجروح شده ای گفتم :نه ! گفت: پس لباس های گرمت کجاست ؟! ماجرا برایش تعریف کردم ؛ با سرعت و بدون هیچ درنگی لباس هایش را در آورد و به من داد؛ آن هم موقعی که خودش بع آن نیاز داشت. آیا برای دیده ایثار و فداکاری باید منتظر معجزه بود؟!
برگرفته از کتاب خاطرات رزمندگان فرهنگی/ راوی/ نقی خاوری
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
فكه مثل هیچ جا نیست! نه شلمچه، نه ماووت، نه سومار، نه مهران، نه طلائیه، نه...
فكه فقط فكه است! با قتلگاه و كانال هایش، با تپه ماهور و دشت هایش.
فكه قربانگه اسماعیلهاست به درگاه خدای مكه.
فكه را سینهای است به وسعت میدان های مینِ گسترده بر خاك.
فكه را دلی است به پهنای سیم های خاردار خفته در دشت.
فكه را باغ هایی است به سر سبزی جنگل امقر.
فكه، روحی دارد به لطافت ابرهای گریان در شب والفجریك.
فكه، چشمانی دارد به بصیرت دیدهبان خفته در خون، بر ارتفاع صد و دوازده.
فكه، خفته بر زیر گام هایی است كه رفتند و باز نیامدند.
فكه، استوار ایستاده است، برتر از سنگرهای بتونی ضد آرپی جی.
فكه،هیچ در كف ندارد، همچون بسیجی ایستاده در برابر تانك های مدرن بعث.
فكه، همه چیز دارد، همچون بسیجی مهیای سفر به دیار حضرت دوست.
قلب فكه، در والفجر مقدماتی تپید.
قلب فكه، در والفجر یك از حركت بازایستاد.
قلب فكه، در دشت سُمِیدِه پاره پاره شد.
قلب فكه، در قتلگاه رُشیدیه سوراخ سوراخ شد.
قلب فكه، در ارتفاع صدوچهلوسه شكست.
قلب فكه، میان كانالِ كمیل جا ماند.
چه بسیار چشم ها كه بر خاك فكه نگران ماندند.
چه بسیار لب ها كه در سنگرهای فكه خندان خفتند.
چه بسیارروح ها كه شادمان درفكه بالشان خونی شد.
چه بسیار كبوترها كه پر بسته در فكه از كانال ها پر كشیدند.
چه بسیار مرغان آغشته به عشقی كه در فكه غریبانه ذبح شدند.
از فكه، فقط باید در فكه سخن گفت و بس.
از فكه، فقط باید با اهل فكه سخن گفت و بس.
از فكه، باید برای عاشقان فكه نشان آورد و بس.
سوغات فكه، چه میتواند باشد جز مُشتی سیم خاردار وحشی؟
تحفه از فكه، چه میتوان برگرفت جز پرچمی سه رنگ خونی؟
یادآوری از فكه، چه میتوان با خود داشت جز پلاكی سوراخ شده بر سینه از تركش؟
در فكه بود كه حلقوم ها، شمشیرها را دریدند.
در فكه بود كه پیكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه بود كه سرها، نیزهها را بالا بردند.
در فكه بود كه جان ها، خاكیان را جان بخشیدند.
در فكه بود كه ارواح مطهر، مردگان را جان دادند.
در فكه بود كه هر كه اهل فكه بود، روحش به اوج پر كشید.
در فكه بود كه هر كه آرزو میكرد چونان مادرش مفقود بماند، پیكری از او باز نیامد و گمنام خفت.
فكه را دلی است داغدار مصطفی(ص).
فكه را اثری است از پهلوی شكسته فاطمه(س).
فكه را نشانی است از فرق شكافته علی(ع).
فكه را تشتی است سرخ از خون حلقوم حسن(ع).
فكه را پیكری است پاره پاره از اندام حسین(ع).
فكه را درد غربت پیر كرده.
فكه را سوز هجر زمینگیر كرده.
فكه را ژرفای انتظار، چشم به زیارت دوست نگه داشته.
فكه را تنهایی عشق قداست بخشیده.
مگر میشود پیامبر از فكه گذر نكرده باشد؟
مگر میشود فاطمه دلش در فكه نسوخته باشد؟
مگر میشود حسن در فكه غریب نباشد؟
مگر می شود حسین در فكه سر از بدنش جدا نشده باشد؟
مگر می شود مهدی فاطمه بر فكه گذری ونظری نداشته باشد؟
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
سلام و درود خدا بر شاهدان و شهدای زمان و امام شهدا و دوستداران شهدا و کسانی که دلشون به عشق شهادت می تپد
وسلام بر همه کسانی که به خاطر حرمت و قداست و پاکی واژه شهادت و فرهنگ شهادت به این گروه پیوسته اند و از همین جا خاک پاهای شما را سرمه چشمانم کرده و از همه شما طلب دعای خیر دارم.
امروز روز آزمون است
روز امتحان الهی است
برای چه کسانی ؟
برای کسانی که در معرکه قدرت هستند
برای کسانی که نامشان گره خورده با نام شهداست
برای کسانی که عشقشون شهداست
ای کسانی که در معرکه قدرت هستید ای کسانی که نامتان با نام شهدا عجین شده است ای کسانی که دوستدار شهدا هستید مواظب باشید
آزمون ها منظم و پیچیده و پشت سر هم هستند.
نام بسیج با نام شهدا عجین شده است
وای بر بسیجی که نام شهید را خدشه دار کند و وای بر فرماندهان بسیجی که بسیجی های بزرگی مثل همت و باکری را فراموشش کنند
وای بر رییس جمهور و وزیر و نمایندگانی که قداست شهید را به بازی بگیرند و قدر ندانند وام دار چه کسانی هستند
وای بر مردم ساده و کوچه بازاری که به جای عقلشون از احساساتشون کمک بگیرن
امروز
همه مدیون شهدا هستیم
تو را خدا با نام شهدا بازی نکنید
من برادر کوچکی هستم که دلم شکسته است از وقایع این چند مدت اخیر.
اگر می خواهید شهدا را کنار بزنید لباس شهدا را به تن نکنید
شهدا اهل سیاست و دنیا و قدرت نبوده و نخواهند بود
تو رو خدا با نام شهدا بازی نکنید.
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
بگذارید صادقانه و بیرودربایستی و شفاف دربارة مسائل صحبت کنیم، ممنون.
ـ میدانید نسل جوان امروز چگونه به اطراف خود مینگرد؟ میدانید تصویر ذهنی جوانان چیست؟
.
.
.
ـ میدانید راجع به نسل گذشته و گذشتههای نسل چگونه میاندیشند؟
ـ میدانید چرا میگویند: نسل سوخته، نسل فراموش شده، نسلی که دورهاش گذشت؟
ـ جملات زیر را چگونه تمام میکنید؟
1. انقلاب کردیم تا...
2. جنگیدیم چون...
3. شهید شدیم تا آینده...
4. و اگر هنوز زندهایم اما هنوز...
5. رفتیم و رزمیدیم چون ما را چنین تربیت کردند که نباید امام را تنها بگذارید و نسبت به دین خدا...
6....
ـ در جملات زیر، زیر قسمتهایی که خوشتان نمیآید خط بکشید...
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم: چرا؟
مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک زده بیرون.کنجکاو شدم ببینم چیست.خاک اطرافش را کنار زدم و بیرونش کشیدم. باورم نمی شد.یک تکه استخوان بود....
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
می گفت دم در دیدم یک نفر پاسدار تقریبا قد کوتاهی که لباس نظامی هم پوشیده جلوی در ایستاده و گفت که من مهدی باکری هستم و من هم اسم ایشان را خیلی شنیده بودم ولی شناختی از ایشان نداشتم و از نزدیک نمی شناختمشان.خیلی از بابت اینکه چطور شب این وقت نا امنی یک پاسدار توانسته به این منطقه بیاید. رفتیم داخل و کلی در باب موضوعات گوناگون صحبت کردیم و بعدا آقا مهدی گفتند که فلانی می توانی به ما لیستی بدهی که از داخل منطقه شما چند نفر به حزب دمکرات ملحق شدند ؟ من هم بعد از کلی فکر گفتم که بله منتها زمانبر است . گفت چقدر ؟ گفتم حدود یک ماه. با تعجب گفت یک ماه؟ نه این خیلی مدت زیادی است من همین فردا لیست نفرات و آدرس منازلشان را می خواهم. بالاخرا با هر زحمتی بود در زمان مقرر که فردا شب بود دوباره آقا مهدی آمد دم در و من هم لیست را دادم به ایشان و آمار نفرات هم حدود 33 نفر بودند که همه مدلی بود داخل لیست یعنی یکی پسر خانواده بود یکی پدر خانواده یکی دو برادر از یک خانه و یک همسر خانواده بود و این 33 نفر برعلیه نظام در واقع اسلحه برداشته و جنگ می کردند . آقا مهدی به من گفت فلانی من مهندسم و من هم چون آنموقع خیلی مدرک مهندسی نبود تعجب کردم و گفت اینقدر من پول دارم و اینقدر هم از شما می خواهم چون وضع مالی شما خوب است. من هم اطاعت امر کردم. من گمان می کردم آدرس این نفرات را برای اذیت و تهدید می خواهند و لی دیم نخیر ماجرا چیز دیگری است . پول را به من دادند و مابقی را هم خودم تهیه کردم و دستور دادند که آرد و خوار و بار تهیه کنم و بعدا دو نفری به ملاقات خانواده های کسانی که به حزب ملحق شده اند می رویم. بعدا از تهیه ملزومات به همراه آقا مهدی به تک تک خانه های این نفرات رفتیم که همه شان هم وضع مالی بسیار نا مطلوبی داشتند و این آرد و خواربار را می دادیم و از خانواده ها دلجویی می کردیم و اگر بچه داشتند آقا مهدی با این بچه بازی می کرد و البته خود را کاملا معرفی میکرد که من مهدی باکری هستم و از سپاه پاسداران هستم و از این حرفها. بعد از پیچیدن این خبر در تمام منطقه و رسیدن این خبر به گوش همان حزبی ها که بر علیه ایران کار می کردند...
متن کامل در ادامه...
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
قرآن در آیات ۱۷۵ تا ۱۶۹ سوره آلعمران به مقام شهیدان میپردازد.
«البته نپندارید که شهیدان راه خدا مردهاند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود .(۱۶۹) آنان به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادماناند و به آن مؤمنان که هنوز به آنها نپیوستهاند و بعداً در پی آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم مخورند. (۱۷۰) و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اینکه خداوند اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگرداند .(۱۷۱)»
- ^ آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱ سوره آل عمران:
«وَ لا تحْسبنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ(۱۶۹) فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ یَستَبْشرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ(۱۷۰) یَستَبْشرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ(۱۷۱)»
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
|
|
|
بسم رب
|
زندگينامه |
|
شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالسعزاداري و قرآن نيز ميرفت. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد. زماني كه امام(ره) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد. بعد از پيروزي انقلاب، به عضويت سپاه درآمد. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دورهها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد. در اين مدت وي بارها مجروح و هر بار قبل از بهبودي كامل باز به جبهه ميرفت. مدتي بعد به دستور حضرت آيتالله مدني به سمت مسئول عمليات سپاه مراغه منصوب شد. در عمليات بيتالمقدس با سمت مسئول محور تيپ حضور داشت و در عمليات رمضان معاون تيپ عاشورا شد. زماني كه تيپ عاشورا به لشكر عاشورا تبديل شد مرتضي به سمت معاون دوم لشكر منصوب گرديد. پس از شركت در عملياتهاي والفجر مقدماتي، والفجر ۲، والفجر۴ با همان سمت و با تلاش بيشتر نوبت به شركت درعمليات خيبر رسيد. آنان با جانفشاني از پل حميد و جزاير مجنون دفاع كردند. شهيد ياغچيان در حين عمليات به شهادت رسيد. | | | |
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
گفتم: آقا مرتضي چرا وقتي گلوله دشمن ميآيد توجهي نميكنيد، خنديد. گوئي آنچه را من خوانده بودم او آموخته بود. گلولههاي دشمن هم مسلمانها را ميشناسد تاآن موقع كه مرگ انسان فرا نرسيده باشد محال است كه اتفاقي بيفتد، همه گلولهها اسيرخودشان را ميشناسند. وقتي به يك مسلماني كه هنوز مرگش فرا نرسيده نزديك ميشوند، مسير خود را عوض ميكنند. ناگهان خمپارهاي در ميان ما افتاد...
متن کامل در ادامه...
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |