روایتی از نقی کریمی در مورد مهدی باکری
می گفت دم در دیدم یک نفر پاسدار تقریبا قد کوتاهی که لباس نظامی هم پوشیده جلوی در ایستاده و گفت که من مهدی باکری هستم و من هم اسم ایشان را خیلی شنیده بودم ولی شناختی از ایشان نداشتم و از نزدیک نمی شناختمشان.خیلی از بابت اینکه چطور شب این وقت نا امنی یک پاسدار توانسته به این منطقه بیاید. رفتیم داخل و کلی در باب موضوعات گوناگون صحبت کردیم و بعدا آقا مهدی گفتند که فلانی می توانی به ما لیستی بدهی که از داخل منطقه شما چند نفر به حزب دمکرات ملحق شدند ؟ من هم بعد از کلی فکر گفتم که بله منتها زمانبر است . گفت چقدر ؟ گفتم حدود یک ماه. با تعجب گفت یک ماه؟ نه این خیلی مدت زیادی است من همین فردا لیست نفرات و آدرس منازلشان را می خواهم. بالاخرا با هر زحمتی بود در زمان مقرر که فردا شب بود دوباره آقا مهدی آمد دم در و من هم لیست را دادم به ایشان و آمار نفرات هم حدود 33 نفر بودند که همه مدلی بود داخل لیست یعنی یکی پسر خانواده بود یکی پدر خانواده یکی دو برادر از یک خانه و یک همسر خانواده بود و این 33 نفر برعلیه نظام در واقع اسلحه برداشته و جنگ می کردند . آقا مهدی به من گفت فلانی من مهندسم و من هم چون آنموقع خیلی مدرک مهندسی نبود تعجب کردم و گفت اینقدر من پول دارم و اینقدر هم از شما می خواهم چون وضع مالی شما خوب است. من هم اطاعت امر کردم. من گمان می کردم آدرس این نفرات را برای اذیت و تهدید می خواهند و لی دیم نخیر ماجرا چیز دیگری است . پول را به من دادند و مابقی را هم خودم تهیه کردم و دستور دادند که آرد و خوار و بار تهیه کنم و بعدا دو نفری به ملاقات خانواده های کسانی که به حزب ملحق شده اند می رویم. بعدا از تهیه ملزومات به همراه آقا مهدی به تک تک خانه های این نفرات رفتیم که همه شان هم وضع مالی بسیار نا مطلوبی داشتند و این آرد و خواربار را می دادیم و از خانواده ها دلجویی می کردیم و اگر بچه داشتند آقا مهدی با این بچه بازی می کرد و البته خود را کاملا معرفی میکرد که من مهدی باکری هستم و از سپاه پاسداران هستم و از این حرفها. بعد از پیچیدن این خبر در تمام منطقه و رسیدن این خبر به گوش همان حزبی ها که بر علیه ایران کار می کردند...
متن کامل در ادامه...
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
ارسال نظر(0)
