شهید اسماعیل فرجوانی
من همزمان با مجروحيت اسماعيلم در بيمارستان حاضر مي شدم و فقط يك آرزو داشتم كه اگر به شهادت رسيد ببينم كه آن چشمان سياه و قشنگش بسته شده و آرام گرفته كه آنقدر اضطراب داشت و نگران بود.
تمام دلش پيش جنگ بود. هيچ وقت يك لقمه غذاي بدون اضطراب نخورد. يك لقمه غذاي سير نخورد. بسياري اوقات غذايي را به ما تحريم مي كرد، مي گفت كم بخوريد. جنگ است. شش ماه گوشت را به ما تحريم كرد، گفت گوشت نخوريد، جنگ است، مردم توان خريدن گوشت را ندارند. وقتي مي ديدم آنقدر عاشق است در برابر مجروحيت او چه مي توانستم بگويم... وقتي كه شهيد شد گفتم خدايا، اسماعيلم را راحت كردي. تاول هاي شيميايي كه روي گردنش بود وقتي به آبريزش مي افتاد آب از زير لباس هايش به داخل پوتين هايش مي رفت و پوتينش پر از آب مي شد. يك چفيه مي بست دور گردنش كه من مادر اين تاول ها را نبينم. بعد از آنكه دستش را قطع كردند تا دو سال جلوي من پرتقال نخورد. تا دو سال كمربند شلوار يا بند پوتينش را جلوي من نبست چون بايد از دندانش كمك مي گرفت و مي بست. مي ديدم كه تكه تكه شده اما چه مي توانستم بگويم. فقط به رشادتش، به شهامتش، به شجاعتش درود مي فرستم. روحش شاد باشد...
