«سه رفیق بودیم و دو ماسک ...»
ترکشها صورتش را داغون کرده بود.گوشت های آویزان صورتش را توی آینه نگاه می کرد و خنده اش می گرفت.بین بچه ها هم مزه می ریخت و می گفت:
«دلم برای اون حوری بیچاره می سوزه که قراره بعد شهادتم بیفتم تو بغلش!»
اما حالا که دختر پنج ساله اش از بغلش فرار می کند، پشت آینه می ایستد و اشک می ریزد!
...
نوشته شده توسط alirezaf10 در یکشنبه 08 آذر 1394 |
ارسال نظر(0)
