خاطراتی از آقا حمید
بسم رب الشهدا
|
خاطرات |
آقاي كاظم شهرياري ميگويد: بچهها مرخصي ميخواستند و نميدانستند عمليات در پيش است. همگي جمع شدند و طرف چادر حميد راه افتادند هر كس چيزي ميگفت. آقا ما مشكل داريم كار و زندگي داريم برگه پايان ماموريت ما را بدهيد تا برويم. يكي كه گويا عصبانيتر بود با لحن تندي گفت: خودتان خانوادههايتان را ميآوريد اينجا فكر ميكنيد كه ما چه مشكلي داريم؟ حميد آقا گريهاش گرفت به همين علت داخل سنگر رفت. بعد از مدتي بيرون آمد و گفت: چه كسي اين حرف را زده؟ آن فرد گفت: من گفتم. حميد آقا گفت: تو خجالت نميكشي؟ فردا صبح در حسينيه جمع شويد اگر خواستيد همه به مرخصي ميرويد. فردا همه در حسينيه جمع شدند و حميد شروع كرد به سخنراني از جنگ و جبهه گفت، و از پشت جبهه و خانواده. پشت تمام بچهها لرزيد. بعد گفت: حال برادران يكي يكي بيائيد و برگه مرخصي را بگيريد. هايهاي گريه بچهها بلند شد. آنها در ميان گريه نيم نگاهي هم به حميد داشتند. كسي كه آن حرف را زده بود به حميد بلند شد و به سوي حميد رفت و گفت...
به ادامه مراجعه کنید...
