*آخرین آزمون شهادت*

خاطره ای از محمدجواد سالاریان:
آن سرخی و التهاب و آن صحنه های گلوله باران و آتش،گویی از صفحه ی گیتی محو
شده بودند.خودم را در یک فضای نورانی می دیدم که زیبایی اش چشم را خیره می
کرد.طولی نکشید که فهمیدم چند خانم اطرافم را گرفته اند.آن ها همگی چادر
به سر داشتند و پوشیه روی صورتشان را گرفته بود.بینشان خانمی بود که هاله
ای عظیم و خیره کننده از نور،از وجودش تلالو داشت و می درخشید.
کسی به گوش جانم گفت:ایشان بی بی دو عالم، حضرت صدیقه ی کبری سلام الله علیها هستند.
با شنیدن این ندا،به سجده افتادم و خاک ادب را بوسیدم.من قبلا بار ها از
همرزمانم شنیده بودم که هنگام شهادت، یکی از حضرات مقدسه ی معصومین علیهم
السلام بر بالین فرد محتضر حاضر می شوند. و حالا شاهد حضور مبارک یکی از آن
بزرگواران بودم. و از تاثیر همین حضور بود که گویی در یک مدهوشی بی انتها
فرو رفتم.از هیچ کدام از آن درد های طاقت فرسا خبری نبود.جز نورانیت و
صفا،محسوسات و ادراکات دیگری نداشتم. به وضوح می دیدم که باید آماده ی رفتن
شوم،رفتن به سوی آخرت.
هنوز در خلسه ی حاصل از آن لحظه های خوش معنوی بودم که ناگاه
تصاویری از زندگی ام شروع کردند به رژه رفتن از مقابل دیدگانم. گویی آخرین
آزمون زندگی در واپسین دم آن سراغم آمده بود.بهایی را که در تمام عمر برای
به دست آوردن بهشت رضای الهی پرداخته بودم،اینجا باید کامل می کردم.
در بین تمام آن تصاویر،تصویر تنها فرزندم وحید،بیشتر از همه نظرم را به خود
جلب کرد.شاید برای همین بود که آن گرداننده ی غیبی،این تصویر را ثابت جلو
چشمم نگه داشت؛محبت زیادی که نسبت به او داشتم،جوشش کرد و آنچه نباید
بشود،شد. تو گویی میخواستند به من بفهمانند که هنوز ظرفیت لازم برای این
سفر معنوی را پیدا نکرده ام. لب باز نمودم و گفتم:خدایا، یک بار دیگه به من
فرصت بده تا وحیدم رو ببینم و بعد شهید بشم!
به محض درخواست این خواهش،دیدم که آن خانم های نورانی غیبشان زد. ولی من
هنوز در آن فضای معنوی بودم. فهمیدم که نباید این درخواست را می کردم.
به گریه و استغاثه افتادم و از آن خواهش به شدت پشیمان شدم.
این بار لب به دعا گشودم و گفتم:خدایا،فرصت دیگه ای به من بده تا معرفتم
نسبت به تو و اولیائت بیشتر بشه، بعد توفیق شهادت رو نصیبم کن.
ناگهان خودم را دوباره در رودخانه و در آن جهنم آتش یافتم.بدنم مثل جنازه
ای شده و دوی آب آمده بود.فهمیدم که تا مرز شهادت پیش رفته ام،ولیکن توفیق
رفیق راهم نشده است
منبع:معراج افلاکی ها
