هرچی بخوای هست

لطفا بدون نظر کپی نکن .شرعا وعرفا حرام می باشد

شهدای مسیحی


شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «نائیری» سپری و تا سال چهارم، در دبیرستان «سوقومونیان» به درس ادامه داد،لیكن سرانجام تصمیم به ترك تحصیل گرفت. پس از آن نزد دایی خود به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشكار بوده و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یك خواهر داشت. وی بدون اطلاع خانواده، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی نمود: این همه از برادرانم به خدمت می‌روند.... دوره آموزشی را در تهران به اتمام رسانده و سپس به جبهه گیلان غرب منتقل گردید. روزی «آلفرد» در پست دیده بانی مشغول كشیك بوده و دوستان او فكر می‌كردند كه او خوابیده است! بعد از نزدیك شدن، متوجه شدند كه پوتین¬های او پر از خون می‌باشد... «آلفرد» بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده بود(1). پیكر مطهر شهید «آلفرد گبری» پس از انجام تشریفات خاص مذهبی در قطعه شهدای قبرستان ارامنه در تهران با حضور صدها نفر از دوستان و اهالی محل به خاك سپرده شد.

 


خاطرات
شهید به روایت مادرش: «… او علاقه بسیار زیادی به مطالعه داشت، به خصوص به مطالعه كتابهای ارمنی. آرزو داشت تا ادامه تحصیل دهد. روزی به خانه آمد و گفت كه می‌خواهد به خدمت سربازی برود. شب آن روزی كه او برای دریافت لباس¬های ارتشی به پادگان رفته بود، در خواب دیدم كه چراغ خانه ما خاموش شد. صبح كه از خواب بیدار شدم. آن روز خیلی گریه كردم. او پسر فوق¬العاده¬ای سر به راهی بود. كارش فقط مطالعه كتاب بود. سرش به كار خودش مشغول بود. آلفرد در «نهضت سواد آموزی» به بی¬سوادان درس می‌داد. ورزشكار نیز بود. او خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. در زیبایی اندام مقامهایی را نیز به دست آورد. به امور مذهبی احاطه داشت. او جوان بسیار درستكار و امینی بود. او 20 سال داشت كه به شهادت رسید. از روز خاكسپاری «آلفرد» به بعد، برادرش «روبرت» دیگر روحیه خوبی ندارد. بعد از شهادت «آلفرد» من دچار افسردگی شدیدی شده بودم. هر چه دارو مصرف می‌كردم، فایده¬ای نداشت. كارم شده بود گریه و بس. روزی در خواب دیدم كه سیدی آمد و دستی به شانه‌ام كشید و گفت: اگر می‌خواهی خوب شوی، از زیر «عَلَم» رد شو-! این مسئله را نمی‌توانستم برای كسی تعریف كنم، زیرا فكر می‌كردم باور نخواهند نمود. روزی از ایام سوگواری تاسوعا و عاشورا، وقتی از كوچه ما هیئت عزاداری می‌گذشت از زیر «عَلَم» رد شدم. شاید باور نكنید، ناراحتی من رفع شد و از همان شب بدون اینكه حتی یك قرص مصرف نمایم، خیلی خوب می‌خوابم. روز بعد از آن هم به یك فرد معمولی و خانم خانه¬دار تبدیل شدم. همه تعجب می‌كردند. همسرم می‌گفت: معجزه¬ای رخ داده است. اوایل شهادت پسرم مثل دیوانه¬ها شده بودم. شبی نیز در خواب دیدم كه در مسجدی نشسته‌ام و یك روحانی سخنرانی می‌كرد. چیزهایی می‌گفت و من گریه می‌كردم. او به طرف من آمد و به من گفت كه گریه نكن، جای پسر تو بالاتر از شهدا است و ناراحت او نباش. … »

 شهید «آرمِن آودیسیان» در زمستان 1338 در اصفهان چشم به جهان گشود. دوران كودكی او در زادگاهش سپری گشت.
پس از آن به همراه خانواده به شهر آبادان نقل مكان نموده و در مدرسه «ادب» به تحصیل پرداخت. خانواده «آرمن» بعد از شروع جنگ تحمیلی، اجباراً در تهران سكونت گزید. «آرمن» نیز با ادامه تحصیل خود از دبیرستان ارامنه «سوقومونیان» فارغ التحصیل گردید. پس از اخذ دیپلم به اتفاق پدرش برای كار به بوشهر رفت تا این كه برای انجام خدمت سربازی خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی نمود. وی ابتدا به شیراز رفته و سپس به «نفت شهر»، انتقال یافت. او در قسمت موتوری همزمان راننده آمبولانس، تانكر آب و فرمانده … بود. وی در حال انتقال مجروح به بیمارستان، به همراه دو همرزم مسلمان خود و دیگر رزمنده مجروح، به شهادت رسید. «آرمِن» چند ماه پیش از شهادت تشكیل خانواده داده بود.

 

خاطراتشهید به روایت مادر ش: ««نامه» شهادت «آرمن» را به خانه ما آورده بودند. همسایه پزشك ما از شهادت او باخبر شده بود، اما نمی‌خواست كه من شوكه شوم. در ابتدا به من گفت: پای او زخمی شده و بایستی برویم و او را به تهران منتقل كنیم. خودم شخصاً به او رسیدگی خواهم كرد. از او خواهش كردم كه من نیز به همراه او به بیمارستان رفته و پسرم را به تهران بیاوریم. ایشان گفتند: شما زن هستید و برایتان مشكل است، اینجا بمانید. من به تنهایی خواهم رفت. همه اطرافیانم از موضوع اطلاع داشته، اما از دادن خبر شهادت «آرمن» به من صرف نظر می‌كردند. بالاخره برادرم موضوع را به ما گفت.  «آرمن» فرزند دوم ما بود. آخرین باری كه او به دیدن ما آمده بود فقط بیست روز به پایان خدمتش باقی مانده بود. درواقع او خدمتش را به پایان رسانده بود. برادرش «آرموند» نیز در همان زمان به خدمت سربازی رفته و در جنوب خدمت می‌كرد. حدود یك ماه قبل از شهادت، فرزند دلبندم با من تماس گرفت.گفتم: چه شده؟ پسرم. گفت: مادر، دیشب در خواب دیدم كه «عیسی مسیح» به منزل ما در آبادان آمده، البته با من حرفی نزد، اما به من نگاه می‌كرد. حالا با شما تماس گرفتم، ببینم حالتان خوب است. انشاالله كه مشكلی نداشته باشید. درهمان لحظه به فكر «آرمن» افتادم. حالا كه فكر می‌كنم، می‌بینم تقدیر این بود كه «آرمن» مرا، «حضرت عیسی» پیش خدا ببره. من راضی هستم به رضای خدا. شاید او به خدا تعلق داشت و نه به ما. از حضرت «عیسی مسیح» هم راضی هستم كه فرزندم را پیش خود نگاه داشته است. در آخرین مرخصی¬اش، شناسنامه جدیدش را گرفت. برای كارت پایان خدمتش عكس گرفته بود. عكس پایان خدمتش را كه برادرم آن را بزرگ كرده است، انگار با من صحبت می‌كند. هرجا كه می‌روم، چشمهایش به من است. مثل اینكه می‌خواهد چیزی را بگوید. او پسر خیلی تمیز و پاكی بود. خیلی دوست داشت كه بعد از پایان خدمتش به همراه خانواده به آبادان برگشته و در مغازه پدرش به كار مشغول شود. پسری بود كه به همه احترام می‌گذاشت، برایش بزرگ و كوچك تفاوتی نداشت. همه او را دوست داشتند. دوستان همرزمش خیلی از او راضی بودند. با تانكر برای همه آب می‌آورد تا دوستانش تشنه نمانده و یا بتوانند حمام كنند. بارها برای آوردن آب، جان خود را به خطر انداخته بود. همرزمانش آن قدر برای نظافتش او را دوست داشتند كه به او گفته بودند: بایستی بعد از پایان خدمت لباسهایت را بین ما تقسیم كنی، چون خیلی تمیز و مرتب هستند. همرزمانش تا كنون نیز تلفنی با من تماس گرفته و جویای حال من می‌شوند. آنها می‌گویند كه آرمن در خدمت پسری خوب و یكی یكدانه¬ای بود. از هر لحاظ پسری شایسته و در قلب همه ما جای داشت. سه روز قبل از شهادتش تلفنی با من صحبت كرد و حالم را پرسید. اما این آخرین باری بود كه صدای او را شنیدم و هنوز هم گفته¬های آخر او در گوشهایم طنین می‌افكند

 شهید «آلبرت الله دادیان»، دومین فرزند «تادِئوس» و «هاسمیك» در بهار 1345 در تهران متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در مدارس ارامنه «آرارات» و «نائیری» گذراند.

بعد از اتمام تحصیلات راهنمایی در مجتمع تحصیلی «حضرت مریم مقدس» (انستیتو مریم)، به دنبال فراگیری حرفه فنی رفت. وی در عین حال عضو تیم فوتبال «آرارات» نیز بود. با هوش ذاتی فوق العاده ای كه داشت، در كوتاه ترین زمان ممكن به مكانیك ماهری تبدیل شد، به نحوی كه در تعمیرگاه شماره (1) «ب.ام.و»، مشغول به كار گردید. پس از رسیدن به سن خدمت، بلافاصله خود را به مركز نظام وظیفه معرفی نموده و دوره آموزشی را در «عجب شیر» به پایان رساند. بعد از آن برای گذراندن دوره تكاوری به كرج منتقل گردید. لازم به ذكر است كه «اِدوین شامیریان»، دیگر شهید ارمنی نیز در طی دوره تكاوری با او همراه بود. در این مدت، به منظور دیدار از خانواده، دو نوبت به مرخصی آمد. پس از اتمام دوره، وی به جبهه «سومار» اعزام گردید(1). سرانجام بعد از شش ماه خدمت، تكاور «آلبرت الله دادیان» در اثر اصابت تركش توپ دشمن بعثی در منطقه جنگی «سومار» به شهادت رسید.
 
 

خاطراتشهید «الله دادیان» به روایت پدرش :  «من{پدر} هر چه از «آلبرت» بگویم، كم گفته ام. او پسر بسیار باهوش و زرنگی بود. علاقه زیادی به ورزش داشت. پست دروازه بانی را دوست داشت. با گذشت 16-17 سال از شهادت پسرم، هنوز هم نمی‌توانیم این مسئله را باور كنیم. ما دو پسر و یك دختر داشتیم كه «آلبرت» به شهادت رسید. او فرزند بسیار فعال و دلسوزی بود و همیشه دوست داشت به دیگران كمك نموده و برایشان مفید باشد. «آلبرت» می‌گفت كه من باید بروم سربازی و برگردم و زندگی خود را سروسامان بدهم. او چیز زیادی {از خدمت}برای ما تعریف نمی‌كرد. فقط می‌گفت: وضعیت ما خوب است. در زمان آموزشی آن قدر از «آلبرت» راضی بودند كه به او گفته بودند: اگر بخواهی، می‌توانی وارد كادر ارتش شوی. بسیار وظیفه شناس و مرتب بوده و دوست داشت چیزی را كه به او محول شده، بخوبی انجام دهد. آخرین باری كه«آلبرت» به «سومار» اعزام شد، دیگر هرگز برنگشت... شبی، بعد از اینكه به خانه آمدم، سربازی آمد دم در و شماره تلفنی را به ما داد و گفت تا با این شماره تماس بگیرم. اطلاعات دقیقی نداد. من هم تماس گرفتم و فهمیدم كه «آلبرت» شهید شده و جنازه او را به پزشكی قانونی آورده اند. من پیكر پسرم را ندیدم. روی كارت نوشته شده بود كه او بر اثر اصابت تركش به شهادت رسیده است. روز دوم از شورای خلیفه گری ارامنه جنازه را به سردخانه قبرستان ارامنه بردند.

 در روز چهلم «آلبرت» نامه ای با دست خط «آلبرت» به من دادند كه در آن «آلبرت» اسامی همه بستگانش را با شماره تلفن آنها یادداشت كرده بود. انگشترش هم بود. كیف و نامه او نسوخته و سالم مانده بود. من و مادرش هنوز امیدواریم كه آلبرت زنده باشد. ممكن است روزی برگردد...»

دوقلوهای بشیر و نذیر در کنار پدر

محمد مهدی کازرونی در سال ۱۳۳۹ در روستای سعدی از توابع کازرون به دنیا آمد. او در سال ۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید. از وی دو فرزند دوقلو بر جای مانده است که حکایت نامگذاری شان شنیدنی است.
به گزارش مشرق به نقل از جهان، محمد مهدی کازرونی در سال ۱۳۳۹ در روستای سعدی از توابع کازرون به دنیا آمد. او در سال ۱۳۶۲ در حالی که فرماندهی طرح و عملیات لشکر 41 ثارالله را بر عهده داشت،در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید. از وی دو فرزند دوقلو بر جای مانده است که حکایت نامگذاری شان شنیدنی است. دو قلوهایش كه به دنیا آمدند برای نام گذاری شان ، حاج مهدی گفت: هر چی قرآن بگه. قرآن را که باز كرد، آیه آمد «بشیراً و نذیر»ً.اسم پسرهایش را گذاشت بشیر و نذیر.

بشیر و نذیر دو عکس یادگاری متفاوت با پدرشان دارند. این دو عکس تقدیم می شود به همه آنان که همیشه به یاد دارند چه بهایی برای آن چه امروز برپای ایستاده پرداخت شده است. شادی روحش صلوات.




راز گمنامی شهید ماه عسل

راز گمنامی شهید ماه عسل چه بود

آسمان روز ۱۹ دی‌ماه که روشن شد، دیگر دژ شلمچه تسخیر شده بود و در معبر حضرت زهرا(س) اسکله لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) استقرار پیدا کرد و بچه‌های تخریب مشغول جمع‌آوری پیکر مطهر غواصان شهید از داخل موانع و از کنار خاکریزها شدند.

خبرگزاری فارس: راز گمنامی شهید ماه عسل چه بود


به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»  در ایام ماه مبارک رمضان سال 92 در یکی از برنامه‌های تلویزیونی ماه عسل که از شبکه سوم سیما پخش شد، موضوع برنامه پیرامون رزمنده‌ای بود که پیکرش در زمان جنگ تشییع شده بود و در گلزار شهر همدان دفن شده بود و پس از پایان جنگ با آزادگان به میهن اسلامی بازگشته بود. با نشان دادن تصویر پیکر آن شهید خانواده واقعی آن رزمنده پیدا شد. حالا یکی از همرزمان غواص شهید ایرج خرم جاه مطلبی را برای  خبرگزاری فارس ارسال نموده که لحظه شهادت این رزمنده غواص را نقل می‌کند:

سرگذشت فرزندان غریب امام خمینی که دژ شلمچه را شکستند شنیدنی است. اصلا شلمچه دیدنی است و خاک شلمچه که با قدم‌های ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) متبرک شده بویدنی است. نقل است که حضرت زهرا(س) نظر خاص به این سرزمین دارد. سند این گفته کسانی هستند که در رزمگاه شلمچه با همه وجود، حضرت صدیقه سلام الله علیها را درک کردند و اضافه کنید که رمز این نبرد هم نام مقدس بی بی دو عالم بود. این روزها حکایت غریبی سر زبان‌ها افتاده کسی که از دژ شلمچه پرواز کرد و در گلزار شهدای همدان مهمان خاک شد.

حق جوان های امروز است که بدانند چه گذشت و ایرج خرم جاه چگونه در این سفر غریبانه از شلمچه به همدان رسید.

شب 18 دیماه 65 بود که همه تدبیرها و تقدیرها را رقم زد. حمله به دژ شلمچه کار عقل نبود بلکه کار عشق بود. رزمنده های دل شکسته از کربلای 4 آماده برای آفریدن کربلای دیگر شده بودند. دلها نا آرام بود. از فرمانده‌مان شنیدم که امام دستور حمله به دشمن از این منطقه را داده. امام گفته که این سرزمین غریب‌ترین نقطه سرزمین ماست. از اینجا به دشمن حمله کنید و این قول امام اشک ما را سرازیر کرد. او فرمود از قول من به رزمندگان بگویید: شما کربلا می‌روید و من هم می‌آیم و آنجا با هم نماز می‌خوانیم. اینها همه مقدمه شد تا همه پای کار آمدند برای شکستن دژ شلمچه...

 

اسکله لشگر10- دژ شلمچه

ماموریت شکستن دژ به رزمندگان لشگر ده سیدالشهداء(ع) سپرده شد و گردان های حضرت علی اکبر (ع) از مقابل 5 ضلعی و گردان حضرت زینب (س) از مقابل نونی شکل‌های شلمچه و در مجاورت جاده شلمچه-بصره و گردان امام سجاد (ع) برای الحاق با لشگر فجر و عبور از آب گرفتگی بوبیان و کمک به گردان علی اکبر (ع) برای ادامه عملیات در 5 ضلعی و خاکریزهای مقطع مهیای حمله به دشمن شدند.

آسمان شلمچه که تاریک شد غواص های تخریبچی و اطلاعات عملیات جلو افتادند و رزمنده های گردانها هم برای شکستن دژ شلمچه از پی آنها وارد آب شدند.

گروهان نصر به فرماندهی شهید علیرضا آملی هم وارد آب شد و از کنار خاکریزی که عمود بر دژ شلمچه بود به سمت دشمن حرکت کرد. حرکت در آب به سختی و کندی صورت می‌گرفت. بعضی جاها عمق آب تا زانو می‌رسید و صدای شالاپ شلوپ بچه‌ها بلند می‌شد و بعضی جاها هم که آب عمیق بود صدای سرفه‌ها سکوت شب را می‌شکست. نزدیکی‌های خط دشمن خطر زیر پاهای بچه‌ها بود. میدان مین و موانع زیر آب رفته  و تنها سایه ای از سیم خاردارهای توپی در زیر نور منور دیده می‌شد.

گروهان نصر متوقف شد و منتظر ماند تا بچه‌ها تخریب معبری در میدان مین و موانع برای رسیدن به دژ شلمچه باز کنند. هنوز دشمن متوجه حضور غواص‌های گردان حضرت علی اکبر (ع) پشت مواضعش نشده بود و همه جا را سکوت گرفته بود و گلوله و خمپاره‌ای رد و بدل نمی‌شد. شب از نیمه گذشته بود که جناحین لشگرده سیدالشهداء(ع) با دشمن درگیر شدند و منورها آسمان را روشن کرد. در این معرکه آتش دشمن به روی غواص‌ها متمرکز شد. آنقدر منور در آسمان بود که در تاریکی شب غواصهایی که با لباس سیاه رنگ و تنها از گردن به بالای بیرون از آب بودند قابل روئیت بود. تیربارهای سنگین دشمن که روی دژ قرار داشتند از روبرو و از پهلو روی معبر حضرت زهرا(س) که راهکار گردان حضرت علی اکبر (ع) برای شکستن دژ شلمچه بود قفل شد. رگبار اول کمین های دشمن به داخل آب غواصهای تخریبچی را بی جان کرد که مشغول باز کردن موانع بودند.

 

محل حرکت غواص‌ها - خاکریز عمود به دژ شلمچه

مهدی اسماعیل پور، علیرضا پیکاری، صبرعلی کلانتر، سیدمحمدعلی موسوی زاده و  مجیدعسگری بی جان روی آب آمدند و خمپاره‌های دشمن هم به کمک آمد و ستون رزمندگان گروهان نصر زیر آتش سنگین قرار گرفت. بچه‌ها هیچ جان پناهی نداشتند غیر از سایه خاکریزی که هر لحظه کوتاهتر می شد و فرمانده با تجربه گروهان نصر هم کاری از دستش بر نمی‌آمد غیر از اینکه شاهد پرپر شدن نیروهایش باشد. بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریبچی او یا شهید شده و یا به سختی مجروح بودند. او تلاش کرد تا راهی برای گذشتن از موانع دشمن پیدا کند و به دژ برسد. اما رگبار دشمن به علیرضا  امان نداد و او هم مقابل چشمان رزمندگان گروهان نصر که عاشق او بودند به خیل شهدا پیوست. بچه‌های گروهان نصر آنهایی که جلوی ستون بودند، بیجان در آب غوطه ور شدند و آنهایی که عقب تر بودند هم به سختی مجروح شدند. در آن شرایط سخت کاری از کسی ساخته نبود. مجروحانی که خود را به کنار باقیمانده خاکریز رسانده بودند لحظات آخر را می‌گذراندند و فرشته‌ها بالای سر آنها در پرواز بودند. یکی از این مجروح‌ها، ایرج خرم جاه که روحش بین زمین و آسمان دست به دست می شد.

خبر لو رفتن معبر بچه‌های گروهان نصر و شهادت شهید علیرضا آملی و باز نشدن راهکار حضرت زهرا(س)، به اطاق فرماندهی رسید و تدبیر بر آن شد که گردان امام سجاد (ع) با عبور از معبر لشگر فجر، از پهلو به دشمن در 5 ضلعی شلمچه حمله کند تا دشمن فشار بر راه کار حضرت زهرا(س) را کم نموده تا باقی مانده رزمندگان گردان حضرت علی اکبر(ع) بتوانند با قایق به دژ شلمچه برسند.

این تدبیر قفل عملیات را گشود و رزمندگان گردان امام سجاد (ع) و گردان علی اکبر (ع) توانستند تا قبل از روشن شدن هوا محدوده پنج ضلعی شلمچه را فتح کنند و تا غروب آفتاب روز 19 دی ماه 65 با کمک سایر گردان‌ها و یگان‌ها با تصرف نونی شکل‌ها خود را به جاده شلمچه بصره برسانند.

 

موانع مقابل دژ شلمچه - محل شهادت غواص‌های لشگر10

آسمان روز 19دی ماه که روشن شد دیگر دژ شلمچه تسخیر شده بود و در معبر حضرت زهرا(س) اسکله لشگر 10 سیدالشهداء(ع) استقرار پیدا کرد و بچه‌های تخریب مشغول جمع آوری پیکر مطهر غواصان شهید از داخل موانع و از کنار خاکریزها شدند و به کمک رزمندگان گردان فرات (یگان دریایی لشگر10) این پیکرهای مطهر با قایق به عقب منتقل شد. بدن‌های غواص‌های شهید زیاد متلاشی نشده بود و اکثر از ناحیه سینه و پهلو به شهادت رسیده بودند و صورت های همگی شان از زیبایی برق می‌زد. شهدای غواص که ایرج خرم جاه هم بین آنان بود به معراج شهدای اهواز منتقل شد.

از اینجا به بعد بخوانید که چرا شهید ایرج خرم جاه بعد از 27 سال نامش بر سر زبانها افتاد.

ماشین حامل شهدا که از شلمچه دور شد، شهید زینال الحسینی فرمانده تخریب لشگر10 سیدالشهداء(ع) به ما ماموریت داد که تا دیر نشده خودمون رو به معراج شهدای اهواز برسونیم. علیرغم اینکه در خط به وجود ما نیاز بود این یک دستور بود و باید انجام می‌دادیم. به معراج شهدای اهواز که رسیدیم، شهدا زیاد نبودند و عمده شهدا متعلق به لشگر سیدالشهداء(ع) و اکثرا هم غواص بودند. همه را در فضای باز معراج شهدا در حالی که پلاستیک های ضخیمی زیرشان پهن شده بود و اکثرا لباس زیر به تن داشتند خوابانیده بودند. اکثر شهدای غواصی که ما عقب آوردیم لباس‌های غواصی شون سالم و قابل استفاده بود. به خاطر این لباس‌های غواصی را از تن شهدا بیرون آورده بودند. بعضی‌ها پلاک به گردن داشتند و بعضی‌ها هم هیچ نشونی نداشتن. بدنها زیاد خونی نبود چون همه رو با آب شستشو داده بودند. فقط جای گلوله‌ها روی سینه و پهلو و بعضا صورت پیدا بود. میان ده‌ها پیکر شهید دنبال بچه‌های تخریب می‌گشتیم و اونها رو پیدا کردیم و مشخصات اونها ثبت شد و داخل پلاستیک پیچیدند. تعدادی از غواصها هم هیچ نشانی نداشتند. اما بدنهای اونها سالم بود و صورتهاشون با آب هم که شسته شده بود زیباتر جلوه می‌کرد. باید زود به خط برمی‌گشتیم. تا وقتی ما در معراج بودیم هویت تعداد دیگری از غواصها مشخص شد و پیکر مطهر چند غواص شهید دیگر روی زمین مانده بود که هیچ نشانی از هویت اونها نبود و شهید ایرج خرم جاه هم یکی از اونها بود. این پیکر مطهر بعد از6 ماه توقف در سردخانه معراج شهدای تهران به علت تشابه چهره با شهیدی که بعدا اسیر شد به همدان منتقل شد و در گلزار شهدای همدان با نام شهید جعفر زمردیان به خاک سپرده شد.

تقدیر الهی چه بود که رزمنده گروهان نصر گردان حضرت علی اکبر (ع)از لشگر ده سیدالشهداء(ع)، نوجوان شهید ایرج خرم جاه بعد از 27 سال شهره آفاق شود و به جای گلزار شهدای یکی از روستاهای ساوجبلاغ از گلزار شهدای همدان سر در بیاورد. چگونه می‌توان حل این معما کرد و به قول امام شهدا، خمینی عزیز که: حاشا حل این معما جز به عشق میسر نگردد.

راوی:جعفر طهماسبی


شهید اسماعیل فرجوانی

سماعيل هم در عمليات بدر دست راستش را داد. در عمليات رمضان پاي چپش را داد. در عمليات خيبر شيميايي شد و... شهادت را جرعه جرعه نوشيد.

من همزمان با مجروحيت اسماعيلم در بيمارستان حاضر مي شدم و فقط يك آرزو داشتم كه اگر به شهادت رسيد ببينم كه آن چشمان سياه و قشنگش بسته شده و آرام گرفته كه آنقدر اضطراب داشت و نگران بود.

تمام دلش پيش جنگ بود. هيچ وقت يك لقمه غذاي بدون اضطراب نخورد. يك لقمه غذاي سير نخورد. بسياري اوقات غذايي را به ما تحريم مي كرد، مي گفت كم بخوريد. جنگ است. شش ماه گوشت را به ما تحريم كرد، گفت گوشت نخوريد، جنگ است، مردم توان خريدن گوشت را ندارند. وقتي مي ديدم آنقدر عاشق است در برابر مجروحيت او چه مي توانستم بگويم... وقتي كه شهيد شد گفتم خدايا، اسماعيلم را راحت كردي. تاول هاي شيميايي كه روي گردنش بود وقتي به آبريزش مي افتاد آب از زير لباس هايش به داخل پوتين هايش مي رفت و پوتينش پر از آب مي شد. يك چفيه مي بست دور گردنش كه من مادر اين تاول ها را نبينم. بعد از آنكه دستش را قطع كردند تا دو سال جلوي من پرتقال نخورد. تا دو سال كمربند شلوار يا بند پوتينش را جلوي من نبست چون بايد از دندانش كمك مي گرفت و مي بست. مي ديدم كه تكه تكه شده اما چه مي توانستم بگويم. فقط به رشادتش، به شهامتش، به شجاعتش درود مي فرستم. روحش شاد باشد...


شهید احمد سلیمانی


مادرشهید :
درباغ بزرگی زیردرخت انار نشسته بودم که دیدم زنی به سویم می آید .لباسش مانند لباس ما عشایر نبود ،چادر عربی داشت وسینی بزرگی هم در دستش بود.تااو برسد من از جا برخواستم و سلام کردم .پرسید: صغری تویی؟ گفتم :منم. زن عرب سینی را به طرفم دراز کرد وبا خوشرویی گفت :بگیر این هدیه برای توست.

کف سینی پارچه ی قرمزی بود وروی آن کیف کوچکی بود به رنگ دانه های سرخ انار .وقتی به طرف خانه راه افتادم دختران عشایر که نمی شناختمشان سر را هم راگرفته بودند وشادی می کردند. شنیدم که می گویند داخل این کیف مهره ی قیمتی است. این هدیه امام حسین است .

از خواب که برخواستم هنوز صدایشان درگوشم بود. مهره ی قیمتی ؛هدیه امام حسین . عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود .داخل چادر تاریک بود .از صدای نفس های گل خانم وشوهرم محمد می شد فهمید هنوز نیمه شب است.اما شوقی در خودم احساس می کردم که نمی توانستم تا صبح صبر کنم.خواستم بیدارشان کنم وتایادم نرفته خوابم را بگویم ولی این کار رانکردم ودر انتظار صبح ماندم .

برادرم ملای ایل بود.خوابم راکه شنید به فکر رفت، بعد پرسید: بار داری؟ سرم را پایین انداختم ونتوانستم چیزی بگویم. گفت: انشا الله که پسر است. راستی گفتی رنگ هدیه ی آقا سرخ بود ؟!گفتم: بله. باز به فکر رفت. خواست چیزی بگوید اما ناگهان حرفش راخورد و ساکت شد. نگران شدم .گفت: نگران نباش صغری انشا الله این بچه در خط امام حسین خواهد بود .اما نمی دانستم این همه حرفش نیست.

انگار او چیز دیگری.هم می دانست اما نمی خواست بگوید. پنج ماه بعد که ایل از ییلاق برگشته بود وما در زمین های روستای قنات ملک اتراق کرده بودیم ،هنگام آمدن آن مهره ی قیمتی رسید. من پس از سه روز وسه شب درد کشیدن امانتم را بر زمین گذاشتم. حالا بخش اول آن خواب تعبیر شده بود ومن در انتظار تعبیر بخش دوم بودم .همان که برادرم نخواسته بود بگوید آن چه بود ؟

برادرش محمود از شهید سلیمانی می گوید:

برادرم احمد اولین فرزندی بود که خدا نصیب پدر ومادرم کرد .با آمدنش خیر وبرکت هم به خانه مان آمد.تاآن روزبهره پدرم از مال ومنال یک سیاه چادر بود و چند راس بز و گوسفند .برای گذران زندگی پابه پای ایل سلیمانی ییلاق وقشلاق می کرد. ییلاق روستای (زرد آلویه) رابر بود و قشلاق روستای(بنگود)کهنوج. می گویند راه ها نا امن بود.اشراردرکمین عشای رمی نشستند وغارتگری می کردنداما این حسرت بردلشان ماندکه برایل سلیمانی دستبردبزنندچون باهم یکی بودند.

با آمدن احمد پدرم برای همیشه در زرد آلویه ماندگار شد .خانه ای خشتی ساخت و زمینی برای زراعت تهیه کرد .
از کودکی برادرم چیز زیادی نمی دانم .لابد کودکی او هم مانند کودکی دیگران بوده .شنیده ام هر وقت که مادر بزرگمان گل خانم چادر نمازش را سر می کشید ،احمد منتظر می ماند تا او سجده رود آنگاه بر پشتش سوار می شد و بازی می کرد .مادر بزرگ مهربانانه سجده را آنقدر طولانی می کرد تا شاید نوه اش خسته شود و پایین بیاید .

برادرم به سن مدرسه که رسید اسمش را درمدرسه روستای قنات ملک نوشتند .چون روستای خودمان مدرسه نداشت .او هر روز صبح کتاب و دفتر و قلمش را در دستمالی می پیچید ،کفش های پلاستیکی اش را می پوشید و راهی مدرسه می شد . او هر روز صبح با گام های کوچکش فاصله نیم کیلو متری بین دو روستا را می پیمود تا به مدرسه برسد اما هنگامی که زمستان می شد ،این پدرم بود که باید او را کول می گرفت و به مدرسه می رساند .

طولی نکشید که سرمای زیر صفر آن سال توان برادرم را گرفت و به رخت خواب انداخت . او به سختی مریض شد طوری که همه از او دل کندند و تسلیم قضا و قدر شدند .

مادرش از بیماری او چنین می گوید:
سرخک داشت بچه ام را از پا در می آورد .همه قطع امید کرده بودند .من به یاد آن خوابی افتادم که سالها پیش دیده بودم .گفتم نکند آن قسمت را که برادرم سعد الله تعبیر نکرد ؛همین بوده است !

گریه کردم و گفتم یا امام حسین ،ما کی هستیم که صاحب احمد باشیم ؟این بچه هدیه خودت است ،پس شفایش را هم از خودت می خواهم .
شب که شد تمام درد و غم دنیا در دل من آوار شد و حتم کردم که احمد از این شب جان سالم به درنخواهد برد . گریه کردم و گفتم باید کاری کنیم .
پدرش با حسن و محمود ماریکی آماده شدند شبانه او را به درمانگاه ببرند .دلم طاقت نیاورد، من هم رفتم بچه را به پشت بستم و راه رابر را در پیش گرفتیم از خانه که بیرون می آمدیم محمد گفت:

یا ابوالفضل ،می دانی که دست و بالم بسته است و به نان شب محتاجم اما اگر بچه ام خوب شود گوسفندی را در راهت قربانی می کنم !
هر چه که بود گذشت و ما نیمه شب به در مانگاه رسیدیم و دکتر را پیدا کردیم .بچه را که معاینه کرد آمپولی زد و مقداری دارو داد صبح که از خواب بیدار شد حالش بهتر شده بود. گفت :ننه خواب دیدم .

گفتم :الهی دورت بگردم .بگو چه دیدی ؟گفت :یک نفربا عمامه سبز آمده بود به خانه ما ن .گفت: «این گوسفند را نکشید .آن گوسفند ماده تان را بدهید به حسین جلال و گوسفند نر او را بگیرید و بکشید .خودتان از گوشت آن نخورید و همه آن را بین مردم قسمت کنید .


من هر چه كه دارم از شهیدان دارم


همزاد كویرم تب باران دارم

در سینه دلی شكسته پنهان دارم

در دفتر خاطرات من بنویسید

من هر چه كه دارم از شهیدان دارم


اشعار دفاع مقدس


خوشا آن روز را که سنگری بود

شبی ، میدان مینی ، معبری بود

خوشا آن روزهای آسمانی

که شوری بود ، سودا و سری بود

 

خوشا روزی که دل را دلبری بود

غزل خوان نگاه آخری بود

خوشا آن روزها در خط اروند

هوای روضه های مادری بود

 

و اهل آسمان بودیم آن روز

که قدری بی نشان بودیم آن روز

و نای دل نوای نینوا داشت

و با صاحب زمان(عج) بودیم آن روز

و کاش آن روزگاران گم نمی شد

هوای خوب باران گم نمی شد

صفای جبهه ها می ماند ای کاش

صدای پای یاران گم نمی شد

من بال و پر شهید را می بوسم

پا تا به سر شهید را می بوسم

دستم نرسد اگر به دامان شهید

دست پدر شهید را می بوسم

......

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات

بر قامت بی سر شهیدان صلوات

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهیدان صلوات

...............

و رویِ صحبت من با شماست ،آقایِ ...

بله! شما که نشستید ناگهان جایِ
یکی شبیه همان ها که آسمان رفتند
یکی شبیه ستـاره ، درست بالایِ ...
نگاه! زل زده از قاب روی دیوار و
تو بی خیال ، فقط فکر آرزوهایِ ...
خودت که از همه چیز اطلاع داری که
به لطف نام همان ها رسیدی اینجایِ ...
چه خوب می شد اگر یادتان بیاید که
چگونه رد شده ای بر همه الفبایِ
کسی که دست خدا را گرفت و بالا رفت
کسی که جان خودش را نهاد در پایِ ***
و باز نام شهیدی کنارِ عکسی سرخ
که رویِ صحبت او با شماست، آقای

..........

بیایید یک لحظه عاشق شویم
جدا از تمام سلایق شویم
نه مال و نه شهوت، نه جاه و مقام
بیا فارغ از این علایق شویم
چو صیاد شیرازی و کاظمی
پرنده، پرستو، شقایق شویم
بیایید.. چون رهبر و مقتدا
دمی رهسپار مناطق شویم
به فکه درآییم و فتح المبین
کمی آشنا با حقایق شویم 
بیـاد شهیـدان گـردان عشـق
به مقتل پُر از اشک و هِق هِق شویم
بیفتیم.. بر خاکشان لحظه ای
در آن لحظه مست دقایق شویم
بیا با دو دست علمدار عشق
هم آوا و همسو موافق شویم
وهب وار دل را به دریا زنیم
به امواج مستی چو قایق شویم
صحیفه، مهاجر، مخاطب، قلم
بیایید زین لحظه عاشق شویم..

از آن چک و سفته ها بپرسید فقط ،
از آخـــــــــــر هفته ها بپرسید فقط !
از جنگ اگـــــر سوال سختی دارید ،
از جبهه نرفته هـــــــا بپرسید فقط !

***

انگار کـــه تقدیر جهان بر می گشت ،
با برگ برنده ، قهرمان بر می گشت !
او در جهت کمک به پشت جبــــــهه ،
در موقع  حمله ناگهان بر می گشت !

با  اینکه نرفته در کتش می خواند
به خاطر پول ژا کتش می خواند
ازنیت هر کسی خدا با خبر است
مداح برای پا کتش می خواند

حاجی به زمین و به زمان گیر نده
در راه خدا به این و آن گیر نده
با نیت پوشاندن کوتاهی هات
به دامن کوتاه زنان گیر نده

از جنگ به یاد دارم آژیرش را

از مادر خود اشک سرازیرش را

اما عجبا ، شهید در ذهنم نیست !

این حافظه با این همه تغییرش را

***

از قافله های شهدا جاماندیم

رفتند رفیقان و چه تنها ماندیم

افسوس که در زمانه دلتنگی

مجروح شدیم اسیر دنیا ماندیم

***

چه زيبا ملائك شدند زيستند

همان ها كه هستند ولي نيستند !

کسانی كه در جمع ما بوده اند

ولي حيف نفهميده ايم كيستند

...........

چقدر از منش این شهدا دور شدیم

آنقدر خیره به دنیا شده و کور شدیم

معذرت از همه خوبان و همه همرزمان

ما برای شهدا وصله ی ناجور شدیم

شهدا در همه جا فاتح اصلی بودن

عجب اینجاست که ما این همه مغرور شدیم

شکر ، با سابقه ی دوستیِ با شهدا

ما عزیز دل مردم شده مشهور شدیم

و از آن برکت خون شهدامان حالا

ما مدیر کل و مسئول شده مسرور شدیم

و اگر حرفی خلاف شهدامان گفتیم

یحتمل مصلحتی بوده مجبور شدیم

پرکشیدن چه مستانه و رفتند و ما

در میان قفس نفس چه محصور شدیم

...........

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم

...........

گل اشکم شبی وا می شد ای کاش

همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هرکس قسمتی دادی خدایا

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

*

خوشا آنان که جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

عاقد دوباره گفت وکیلم ...پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

 

گفتند رفته گل...نه ! گلی گم دلش گرفت

یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

 

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

 

ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

 

عکس پدر مقابل آیینه شمعدان

آن روز دور سفره جز چشم تر نبود

 

عاقد دوباره گفت :وکیلم؟ دلش شکست

یعنی به قاب عکس امید دگر نبود

 

او گفت با اجازه ی بابا...بله ...بله

مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود

عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت
آری که پیرهن نه، که حتی کفن نداشت
عمری گذشت و خنده به لب‌های مادرم!
خشکیده بود و میل به دریا شدن نداشت
عمری همیشه قصة نقاشی سعید!
مردی که دست در بدن و سر به تن نداشت...
 •
حالا رسید بعد هزاران هزار روز
یک مشت استخوان که نشان از بدن نداشت
مادر که گفت: شکل تو دارد پدر، ولی
وقتی که دیدمش، پدرم شکل من نداشت!
فهمیدم از نبودن اندوه جمجمه!
بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت
با این‌چنین رسیدن و آن هم بدون سر
حرفی برای مادرم از خویشتن نداشت
 •
آن شب چقدر مادرم از غصه گریه کرد
بیچاره او که چاره به جز سوختن نداشت

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست كه کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

***

چرا زقاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

***

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

***

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !


گذشته هایت را ببخش

 

56e526f4b446558s.jpg

گذشته هایت را ببخش

زیرا آنان همچون کفش های کودکی ات نه تنها برایت کوچکند

بلکه تو را از گام برداشتن های بلند باز می دارند … !


دیدن سادگی


553df85c8d185srp.jpg
گاهی فقط دیدن سادگی هاست
که حال آدمو خوب می کنه …
اینکه چقدر این ساده بودن ها
زندگی را برای این آدمها دلچسب کرده است ،
آموزنده است …

زندگی با همه تلخی ها شیرین است . نقطه سر خط!


553f2065ab3e6sbk.jpg

می خواهم …
طوری لبخند بزنم که گویی هیچ چیز اشتباه نیست …
چنان صحبت کنم انگار … همه چیز عالیست …
آن چنان عمل کنم که رویایی است تمامش …
و
وانمود کنم … هیچ چیزی آزرده ام نمیکند …
هیچ وقت به قدرت واقعی خود پی نخواهید برد ،
مگر اینکه قوی بودن تنها گزینه باقی برای شما باشد
قلمت را بردار ، روی کاغذ بنویس :
زندگی با همه تلخی ها شیرین است .
نقطه سر خط!


Weblog Themes By Pichak

صفحه قبل1...678910...42صفحه بعد

نويسندگان

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید اميدوارم اوقات خوشي داشته باشيد

پیوندهای روزانه

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران